#ایسکا_پارت_191

منو محکم‌تر به خودش فشرد و با حرفی که بهم زد، احساس کردم که خوشبخت‌ترین دختر روی زمین در حال حاضر منم.

- این که چیزی نیست. اگه لازم بود کل زندگیم رو می‌ریختم به پات تا مرد دیگه‌ای نتونه حتی نگاهت کنه!

«واژه رنگ زندگی بود، وقتی تو فکر تو بودم

عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می‌سرودم

از تو می‌سرودم»

چشمام رو از شدت آرامش گذاشتم روی هم و سرم رو به سرشونه‌ش چسبوندم. این مرد بهترین تکیه‌گاه جهانه! چقدر زیباست که زن از روی عشق به مردش تکیه کنه.

«وقت راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن

چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن

رفتی و شب پر شد از من، از منو دلواپسی ها

رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی‌ها»

- یادته وقتی اومدی توی خونه‌ی من و ازم خواستی که هیچ‌وقت تنهات نذارم؟

خنده‌ی آرومی کردم و با لحن نرمی گفتم:

- همون موقع که مـسـ*ـت کرده بودم و عین این احمقا تو بغـ*ـلت گریه می‌کردم؟

فشار خفیفی به کمرم وارد کرد و با همون لحن منحصربه‌فرد و مردونه‌ی خودش جواب داد:

- در مورد خودت درست صحبت کن.

سرمو بلند کردم و به‌چشماش خیره شدم. با همه‌ی محبتی که توی قلبم موج می‌زد زمزمه‌وار گفتم:

- تنهام نذاشتی.

محو چشمام شد. بعد از گذر چند ثانیه، از من آروم‌تر گفت:

- تا ابد باید منو تحمل کنی! چه بخوای چه...

خنده‌م گرفت. خودخواه بود و مغرور! باز سرم رو به شونه‌ش چسبوندم و هیچی نگفتم.


romangram.com | @romangram_com