#ایسکا_پارت_190

- الان نیازی نیست که بهم چک رو بدی عزیزم. بعداً ازت می‌گیرم. فعلاً مشتاقم که هرچی زودتر باهات برقـ*ـصم.

با این حرف من سالن رفت رو هوا و همه شروع کردن به دست‌زدن و جیغ‌جیغ‌کردن.

مسیح حرفی نزد و پیست رو برای ما خالی کرد و کنار رفت.

اومدم برم وسط که امید بازوم رو گرفت و گفت:

- نه! همین جا باید جلوی همه چک رو بگیری. دلم نمی‌خواد فردا حرفی توش باشه.

دوست نداشتم اون پول رو ازش بگیرم. نصف این داستان همه‌ش فیلم بود و اصلاً نمی‌خواستم امید بنده خدا ضرر مالی هم ببینه. با حرص و یه لبخند مصلحتی نگاهش کردم و از لای دندونای به هم چسبیده‌شده‌م گفتم:

- اما امید جان فعلاً نیازی نیست.

امید با پرستیژ خاصش دسته چکش رو درآورد و بی‌حرف روش مبلغ رو نوشت و امضا کرد.

باورم نمی‌شد که واقعاً بخواد این کار رو انجام بده!

وقتی که چک رو گرفت جلوم، به چشماش نگاه کردم و آروم و زمزمه‌مانند گفتم:

- نیازی نیست! من...

- بگیرش.

اون‌قدر محکم و جدی گفت که واقعاً جای حرفی واسه‌م نموند. چک رو گرفتم و زیرلبی تشکر کردم. باز همه تشویقمون کردن. حتی گیسو توی بغـ*ـل محمد از شدت هیجان هی می‌پرید بالا و پایین و به ‌افتخار ما سوت می‌زد؛ اما خود محمد عین سیب‌زمینی و بی ‌هیچ حسی تنها نظاره‌گر صحنه بود.

دستاش دور کمـ*ـرم حلـ*ـقه شدن و دستای من هم دور گردنـ*ـش!

«ساده بودی مث سایه، مث شبنم شقایق

مث لبخند سپیده، مث شب گریه‌ی عاشق

بی تو شب‌ها آیینه روبه‌روی غم گرفته

پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته»

کنار گوشش زمزمه کردم:

- لازم نبود این کار رو بکنی. من با مسیح نمی‌رقـ*ـصیدم.


romangram.com | @romangram_com