#ایسکا_پارت_182
بعد از گذر چند ثانیه که با تأمل داشت بهم نگاه میکرد، با لحن محکم و آرومی گفت:
- نگران نباش. هیچ غلطی نمیتونه بکنه.
اصولاً با شنیدن این حرف باید آروم میگرفتم، اما نمیشد. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. ترسیده بودم.
با نگرانی وافری گفتم:
- چی چیو هیچ غلطی نمیتونه بکنه؟! نکنه بازم بخواد بهم اسید بپاشه؟ نکنه این دفعه نقشهش بگیره؟ اونوقت من چه خاکی تو سرم بریزم؟
اخماش بیشتر تو هم رفت و با صدایی که کمی ولومش بالاتر رفته بود گفت:
- چرتوپرت نگو نیاز! بهت گفتم نگران نباش یعنی نگران نباش. اینقدر برای خودت خیالبافیای احمقانه نکن.
الان من احتیاج داشتم که با آرامش باهام برخورد کنه و دلداریم بده، نه اینکه بپره بهم!
با دلخوری نگاهمو ازش گرفتم و خواستم از جام بلند شم. در همون حینم گفتم:
- تو نمیتونی منو درک کنی. توی شرایط من نیستی که بفهمی نگرانیای که افتاده تو جون من، با دوتا حرف از بین نمیره.
نمیذاشت بلند شم. هنوز دستش پیچیده شده بود دور کـ*ـمرم.
- ولم کن!
من تقلا میکردم و اون صامت نشسته بود و منو نگاه میکرد. دست آخر خسته شدم و با حرص موهامو پشت گوشم زدم و با تشر گفتم:
- ول کن این کمر بیصاحابو. شاید بخوام برم مستراح!
با جملهی آخرم یه لبخند خفیف روی لباش جا گرفت و یه تای ابروش رو بالا انداخت.
- فعلاً نمیشه. کارای مهمتری داری که باید انجام بدی.
نگاهم به لبخند قشنگ و از همه مهمتر اون مرواریدای درخشان بود. نمیدونست این لبخندها چه اعجازی دارن؛ وگرنه همیشه نیشش باز بود!
به سختی نگاهمو از لبخند بینظیرش که کمکم داشت محو میشد، گرفتم و با گنگی پرسیدم:
- کار؟ مگه باید کاری هم انجام بدم؟!
دستش از کمرم جدا شد و از جا برخاست؛ اما من هنوز روی دستهی مبل نشسته بودم و نگاهش میکردم.
romangram.com | @romangram_com