#ایسکا_پارت_183

- امشب کار زیاد داری.

خم شد سمتم و به چشمای گشادشده از تعجبم زل زد. نگاهش از شیطنت پر شده بود، یه شیطنت خاص و غیر قابل توصیف! آخه امید و شیطنت؟! جلل‌خالق!

- جلوی مسیح در گوشم چی زمزمه کردی؟

نزدیک‌تر اومد. جوری که شاید به اندازه‌ی یه بندانگشت با هم فاصله داشتیم.

آخ خدا! نمیگی من جنبه ندارم الان همین‌جا غش می‌کنم؟

توی نگاه بی‌انتها و مغرورش حل شدم. نابود شدم، نابود!

عطر نفس‌هاش توی صورتم پخش می‌شد و اون حس خاص که منو از خود بی‌خود می‌کرد باز اومد سراغم و دامنم رو گرفت.

- گفتی آخر شب جبران می‌کنی! نه؟

با این حرفی که زد ناخواسته لبم به خنده باز شد و در سکوت نگاهش کردم. اونم چشماش به خنده‌ی بی‌صدای من بود.

بی‌حرف دستمو گرفت و منو سمت پیست رقـ*ـص برد. منم هیچی نگفتم؛ یعنی دلیلی نداشت که بخوام حرف اضافه‌ای بزنم! چه زود همه‌ی دلخوریا فراموش میشه! یه محبت غیرمحسوس و کوچولو از جانب یه مرد، می‌تونه یه زن رو به عرش ببره. می‌تونه همه‌ی دل‌های چرکین‌شده رو بشوره. می‌تونه دنیایی رو شیرین کنه.

وقتی میون بازوهای قدرتمندش قرار گرفتم، دوباره همون حس خلسه تمام وجودم رو پر کرد. دوباره قلبم به مرز خودکشی رسید و دوباره چشمام فقط یه نفرو دیدن. دلم فقط یه نفرو خواست، همه‌ی زندگیم شد یه مرد؛ مردی که هنوز هم پاکه‌، هنوز هم مهربونه، هنوز هم مرده، حتی با همون اخمای ترسناکش، حتی با همون نعره‌های وحشتناکش، حتی با همون زور گویی‌های بی‌حد و حصرش! این مرد، مرد منه، مرد نیاز مشکات!

«طعم خیس اندوه، اتفاق افتاده

یه آه، خداحافظ، یه فاجعه‌ی ساده

خالی شدم از رؤیا، حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من، پشت پنجره پژمرد»

سرمو گذاشتم روی سـ*ـینه‌ی ستبرش و با آرامش چشمام رو بستم. حلقه‌ی دستای خودش هم محکم‌تر شد و من بیشتر درون اون کوره‌ی سوزان رفتم.

«ای معجزه‌ی خاموش، یه حادثه روشن شو،

یه لحظه فقط یه آه، همجنس شکفتن شو

از روزن این کنج خاکستری پرپر

یه لحظه تماشای ویرون شدن من شو


romangram.com | @romangram_com