#ایسکا_پارت_181
- چیز مهمی نبود. دارم دنبال کسی که میخواسته این بلا رو سر نیاز بیاره، میگردم. طرف بازی بدی رو شروع کرده! این روزا همه میدونن من از جونم میگذرم؛ ولی از نیاز نه. تاوان اون یارو هم کمتر از مرگ نیست.
مسیح دوباره تکونی به جـام شـ*ـرابش داد و بعد از مکث کوتاهی یه ضرب بالا رفت.
وقتی که جام رو گذاشت روی میز کناری، زل زد به چشمای امید و گفت:
- منم جای تو بودم دست از سرش برنمیداشتم.
نگاهی بهم انداخت و با لحن ملتهبی گفت:
- حیفه صورت زیبای یه همچین عروسکی از بین بره.
بیشرمِ وقیح! چطور به خودش اجازه میده جلوی امید که یعنی دوسـ*ـتپسـ*ـر منه اینجوری صحبت کنه؟ دست راست امید که روی دستهی مبل بود، با این حرف جوری مشت شد که رگاش بیرون زد. میدونستم که دلش میخواد چشماشو از کاسه دربیاره که اینجوری به تن و بدن من زل زده.
- بهتره حواست به رفتار و کردارت باشه جناب صالحی! قول نمیدم که همیشه به همین آرومی باشم.
با این حرف امید که در نهایت خشم گفته شد، مسیح خندهای سر داد و گفت:
- اوه ببخشید! پوزش میخوام امیدجان! فکر نمیکردم سالها زندگیکردن توی آمریکا باعث نشده باشه که از غیرت ایرانی و اصیلت دست بکشی.
کمکم خندهش محو شد و جاش رو داد به همون لبخند که اون شب همهش روی لبهاش بود و ادامه داد:
- میگن مردی که غیرتی میشه یعنی عاشقه.
از جاش برخاست و کتش رو مرتب کرد. دستاشو فرو برد تو جیبای شلوارش و چند قدم سمتمون اومد. نگاه من با اخم بهش بود و نگاه امید، نمیدونم. حالتش خاص بود. یه چیزی تو مایههای خشم و خونسردی. یه پارادوکس عجیب!
کمی خم شد و با صدای آرومتری گفت:
- من جای تو بودم، بهشدت از عشقم مراقبت میکردم!
و بعد از این حرف بدون فوت وقت عقبگرد کرد و تنهامون گذاشت. یعنی الان غیرمستقیم منو تهدید کرد؟!
نمیدونم چرا با کلام آخرش یه نامحسوسی توی بدنم افتاد. اونجوری که سردار رسولی و سردار رئوف از این مرتیکه بد میگفتن، معلوم بود که خیلی خطریه!
با سرگردونی رومو برگردوندم سمت امید که به یه نقطه زل زده و بدجوری تو فکر رفته بود. گفتم:
- منظور این یارو چیه؟ چرا اینجوری حرف میزنه؟
وقتی که ازش سؤال پرسیدم، از فکر دراومد و نگاهش رو بهصورتم دوخت. یه نگاه عمیق، چیزی از توی نگاهش نمیفهمیدم. معلوم نبود توی سرش چی داره میگذره.
romangram.com | @romangram_com