#ایسکا_پارت_180

صداش باعث شد که نگاهمو بچرخونم و با خونسردی توی چشماش فرو کنم.

- وقتی شنیدم تو توی این مهمونی حضور داری، خیلی شوکه شدم. انتظارش رو نداشتم که تو هم...

حرفش رو قطع کردم و با لحنی محکم و حق‌به‌جانب گفتم:

- مگه هر کی توی این حیطه فعالیت می‌کنه باید به تو اطلاع بده؟

از این موضع‌گیری محکم من ابروهاش رو بالا انداخت.

- نه؛ ولی خودت می‌دونی که من تو چه جایگاهی هستم. از هر چیزی که به کارم مربوط میشه اطلاع دارم. فکر نمی‌کنی کمی غافگیرانه تصمیم به ورود گرفتی؟

تزلزلی توی خونسردیم ایجاد نشد. حق داشت شک کنه، حق داشت به همین راحتیا قبول نکنه که کاسه‌ای زیر نیم کاسه نیست!

- غافلگیرانه نبود. من برای هر قدمی که برمی‌دارم، برنامه دارم. می‌دونم دارم چی‌کار می‌کنم. درضمن نیازی نمی‌بینم که بخوام همه‌چیو برای تو توضیح بدم جناب مسیح صالحی!

اگه می‌خواستم زودزود براش تعریف کنم که چرا اومدم توی این‌ کار، چرا فلان شد، چرا بیسار شد، بیشتر شک می‌کرد. باید حق به جانب می‌بودم. باید می‌فهمید که شیله پیله‌ای توی کارم نیست.

امید بلافاصله در تأیید حرف من با همون لحن محکمش که جای هیچ حرفی رو باقی نمی‌ذاشت، گفت:

- نیاز من درست میگه. اون نیومده اینجا که به تو جواب پس بده! ما قراره با هم یه همکاریای کوچیکی داشته باشیم. تو اگه سؤالی داری می‌تونی بری از یزدان بپرسی. ما دلیلی نمی‌بینیم که بخوایم مثل یه مجرم به تو جواب پس بدیم.

لبخند احمقانه‌ی مسیح گسترش بیشتری پیدا کرد و گفت:

- حالا چرا این‌قدر هر دو عصبی و جدی‌این؟! من فقط دو-سه‌تا سؤال ساده پرسیدم!

قبل از اینکه بذارم امید جوابشو بده، بدون رودربایستی و خیلی رک زل زدم تو چشماش و گفتم:

- خودت می‌دونی که حال من از تو به هم می‌خوره. الان اگه به‌خاطر امید نبود، هیچ‌جوره پای معامله با تو نمی‌نشستم!

هنوز هم موضع خودش رو حفظ می‌کرد و اون لبخند اعصاب‌خردکن از بین رفتنی نبود!

جـام شـ*ـرابی رو که توی دستش بود، به آهستگی تکون داد و بی‌مقدمه و بدون ارتباط با موضوع، با خونسردی هرچه تمام‌تر گفت:

- شنیدم چند وقت پیش بهت سوءقصد شده.

نفسمو فوت کردم بیرون و از شدت حرص دندونامو روی هم فشردم. آخه آدم چقدر بی‌شرف؟ مرتیکه زل زده تو چشمام میگه شنیدم این اتفاق برات افتاده. عوضی!

امید با خونسردی به‌جای من جواب داد:


romangram.com | @romangram_com