#ایسکا_پارت_169

امید از کوره در رفت و فریاد زد:

- تقصیر من؟! همکارت رئوف بهم گفت که اجازه بدم نیاز امروز بره بیرون تا تعقیبش کنیم ببینیم کی میاد سر وقتش! شما قاضی پرونده‌ای اما انگار از چیزی خبر نداری!

با فریاد امید چندتا غول تشن ریختن داخل؛ اما همون مرده که قد و هیکل خودشم شبیه همون غول تشنا بود اشاره کرد که برن بیرون.

اخماش عمیق‌تر شد و با همون لحن محکمش گفت:

- اینجا جای داد و قال نیست! بشین سرجات آروم صحبت کن جناب رضایی!

امید رفت نزدیک‌تر و اون ور میز دقیقاً روبه‌روش ایستاد. قد و هیکلشون یه جورایی شبیه به هم بود.

اگه یه زمان دیگه‌ای بود با دیدن این دوتا مرد جذاب و همه‌چی تموم ممکن بود از خوشحالی سکته بکنم؛ اما توی اون شرایط فقط گیج و هنگ نظاره‌گرصحنه‌ها و حرفای عجیب غریبی بودم که بین امید و اون مرد رد و بدل می‌شد.

امید از لای دندونای بهم چسبیدش غرید:

- دارم بهت میگم به سمتش اسید پاشیدن! چرا شما این‌قدر خونسردی؟اگه بلایی سرش اومده بود...

حرفش رو قطع کرد و با همون لحن سابقش گفت:

- صبح سردار رئوف اینجا بوده و منم دقیقاً یه ساعتی میشه که از مأموریت برگشتم. حتما دلیلی داشته که اجازه داده خانم مشکات بره بیرون. مطمئن باش هیچ بلایی سرش نمیومد؛ مثل الان که سالمه.

هی می‌گفتن سردار رئوف! منظورشون علی رئوف همون شوهر پریناز که نبود؟ بود؟ شنیده بودم که رفته سوریه! یعنی برگشته؟

امید نگاه پر از خشمی هواله‌ی صورت اخمو و جدیش انداخت و گفت:

- آره! باید برید خداتون رو شکر کنید که بلایی سرش نیومده! اگه اتفاقی میفتاد دودمانتون رو به باد می‌دادم سردار رسولی!

پس این مرد جوونه سردار رسولیه؟! اینکه ته تهش سی و سه چهار سالش بیشتر نیست که! شایدم عین سردار رئوف یکی از اون نابغه‌های توی نظام باشه. نمی‌دونم!

با شنیدن حرفای امید صورتش کبود و یه قدم بهش نزدیک‌تر شد. خواست دهنش رو باز کنه که صدای جدی و نسبتاً بلند من باعث شد که هردوشون برگردن سمتم!

- بس کنید!

یعنی زمانی که برگشتن و خیره شدن بهم نزدیک بود کلاً حرف زدن یادم بره و دهنم باز بمونه! چقدر این دو مرد جذاب و خواستنی بودن! خدایا بنازم قدرتت رو؛ اما خب منم کم کسی نبودم! نیاز مشکات! مثل همیشه به خودم مسلط شدم و با همون حالت یخیم که امید باهاش آشنایی کاملی داشت صحبتم رو ادامه دادم:

- من نیومدم اینجا که شاهد بحث و نعره‌های شما آقایون باشم. فقط می‌خوام بفهمم قضیه چیه! اون مرد موتوری کی بود؟ چرا باید به سمتم اسید بپاشه؟ چرا همه از جریان خبر دارن به غیر از من؟ من اومدم اینجا تا پاسخ سؤالاتم رو از شما بگیرم سردار رسولی! پس به جای دادوبیداد بیاین جوابم رو بدین!

نیم‌نگاه پر از خشمی به امید انداخت و رفت پشت میز روی صندلی نشست و زل زد توی چشمام که خیلی جدی و محکم بهش خیره شده بود! هنوز هم اخم داشت و لحنش آمرانه و یه جورایی مستبدانه بود.


romangram.com | @romangram_com