#ایسکا_پارت_170

- خیلی وقته که دارن دنبالت می‌گردن، از زمانی که توی واشنگتن بودی. دقیقاً دو روز بعد از روزی که برگشتی ایران قرار بود که همون جا اسید رو به صورتت بپاشن.

همون‌جور که سردار داشت صحبت می‌کرد و من با تعجب و چشمای گردشده بهش خیره شده بودم. امید اومد سمتم و روی مبل دو نفره‌ی روبه‌روم نشست و به صورت و احوالاتم خیره شد.

- اما خب تصمیم ناگهانی تو برای برگشتن به ایران باعث شد که نقشه عوض شه و توی ایران این برنامه رو اجرا کنن! اما بازم تو همه چیو خراب کردی بی‌مقدمه اومدی تهران و سریع از اونجا نقل مکان کردی به شیراز اونم با آژانسی که نه اسمتو می‌دونست نه مال محله‌ی خودتون بود! خواه‌ناخواه باعث شدی که ردتو گم کنن!

تکیه داد به صندلی و دستاش رو توی هم قفل کرد و روی شکم تخت و صافش گذاشت.

- اما توی این مدت ما از همه‌چی اطلاع داشتیم. نیروی اطلاعاتی ما خیلی قوی‌تر از اون گروهه! هرچقدرم که اون باند یا گروه حرفه‌ای باشه در حد نیروهای متخصص بخش اطلاعات و امنیت ما نمی‌تونه باشه! این امر غیرممکنه! اما مثل اینکه نائب رئیس این باند خیلی از دست تو دلش خونه! چون که تونسته بود این اواخر توی شیراز ردتو بزنه و می‌خواست نوچه‌هاش رو بفرسته سروقتت که ما آقای رضایی رو در جریان گذاشتیم. البته اگر نمایشگاه آثار هنریتو افتتاح نمی‌کردی تا الان هم نمی‌تونست پیدات کنه! چون اون خونه‌ای که رفتی جزء املاک خودت یا حتی پدرت هم نیست!

به غیر از ما و خودت از وجود اون خونه اطلاع نداشت! جناب رضایی هم توی این مدت خیلی دنبال تو می‌گشت و ایران بود. تنها کسی که می‌شد بهش اعتماد کرد ایشون بود. برای همین بهش گفتیم که بیارتت تهران و برای مدتی توی خونش زندگی کنی. زمانی که آقای رضایی اومد دنبالت و به زور آوردت تهران. افراد نائب رئیس باند دنبالتون بودن، هم ما اینو می‌دونستیم و هم آقای رضایی، البته نیروهای ما هم حواسشون به شما بود.

از جاش بلند شد و میز رو دور زد. از پشت تکیه داد به لبه‌ی میز و دستاشو هم به عنوان تکیه‌گاه گذاشت پشت سرش روی میز و ادامه داد:

- نمی‌خواستیم از جریان اطلاع داشته باشی تا عادی‌تر بتونی رفتار کنی. اونا باید می‌فهمیدن که تو از چیزی خبر نداری! باید به افراد نفوذی ما اعتماد می‌کردن. باید به یقین می‌رسیدن که پلیس از ماجرا خبری نداره و تو هم به زندگی عادی خودت مشغول هستی؛ اما قرار نبود که از خونه بزنی بیرون نمی‌دونم چرا سردار رئوف اجازه‌ی این کارو داده. الان مطمئنا همه‌شون فهمیدن که پلیس در جریانه؛ چون آقای رضایی بلافاصله اومد سمتت و همکارای ما هم دنبالش بودن. تا چند دقیقه‌ی دیگه سردار میاد اینجا و همه چیو توضیح میده. من چند وقتی نبودم و مشغول یه پرونده‌ی دیگه‌ای بود. م می‌دونم که سردار کاری رو بی‌هدف انجام نمیده. منتظر می‌مونیم تا بیاد و بگه که جریان از چه قراره.

وقتی که داشت صحبت می‌کرد کم‌کم نگاهمو ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین و چشم به کفشام دوختم. همه چیز واسه‌م مبهم بود. یه جورایی هضم این اتفاقات برام سخت و غیرمنتظره بود. آخه من رو چه به این جور قضایا؟ حتی توی خوابم فکر نمی‌کردم یه روز بخاطر همچین چیزی بیام یه همچین جایی! کلافه نفسمو دادم بیرون و سرمو بلند کردم. حرفاش که تموم شد، نگاهش کردم و گفتم:

- به قول خودتون نائب رئیس این باند کیه؟! چرا باید با من خصومت داشته باشه؟ اصلاً این باندی که ازش حرف می‌زنید چه جور باندیه؟! افرادش چیکارن؟!

صاف ایستاد سرجاش و با یه حرکت لباسش رو صاف کرد، بی‌حرف با قدم‌های بلند و محکمی رفت سمت قفسه‌ای و یکی از گشو‌ها رو باز کرد. چیزی شبیه به یه ورقه برداشت و سمتم اومد. انگار عکس بود! جلوم ایستاد و عکسی رو که توی دستش بود گرفت سمتم. با کنجکاوی عکس رو گرفتم و برش گردوندم. با دیدن شخصی که توی عکس بود هینی کشیدم و دست راستمو با بهت گذاشتم روی دهنم!

- آره! خودشه! می‌دونم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی بخاطر یه لج و لجبازی بیفتی توی این راه! می‌دونم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی این شخص این‌قدر قدرتمند و کینه‌ای باشه! هیچ‌وقت! این مرد، یکی از کله گنده‌های باند وارد کننده‌ی مواد مخـ ـدر اعم از کراک، هروئین، مواد صنعتی، شیشه و هر چیزی که فکرشو بکنی به داخل کشوره! تا الان تونستیم خودش و کسایی رو که در سطحش یا پایین‌تر هستن رو شناسایی کنیم اما مهره‌ی اصلی هنوز نیفتاده توی دام! فرد زیرک و باهوشیه و به‌راحتی دم به تله نمیده؛ اما می‌دونم که بیشتر از همه به این حیوون اعتماد داره! حیوونی که عین سگ کفشاش رو لیس می‌زنه و دست راستش محسوب میشه.

هر جمله‌ای که می‌گفت حس می‌کردم سرم بیشتر داره تیر می‌کشه. راست می‌گفت! هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که قضیه این جوری باشه. با انزجار عکس رو پرت کردم روی میز! با ترس به امید نگاه کردم. با اخمای درهمی هنوز خیره بود بهم. ته اون چشما نگرانی رو به وضوح می‌دیدم. اما سکوت کرده بود و هیچی نمی‌گفت.

مسیح صالحی! همون کسی که به صنم تجـ*ـاوز کرده بود. همون نامردی که پای چشممو کبود کرده بود! آره همون بی‌شرف! حالا می‌خواست با اسید زندگی منو نابود کنه!

تحمل اون فضا برام غیرممکن شده بود. اون‌قدر سردرد بدی هجورم آورد سمتم که دلم می‌خواست یه مشت کدئین بچپونم تو حلقم و فقط بخوابم!

سرمو گرفتم میون دستام. هزاران سؤال داشت سرمو متلاشی می‌کرد؛ اما می‌ترسیدم! می‌ترسیدم چیز دیگه‌ای بپرسم و با حقیقت وحشتناک‌تری روبه‌رو بشم!

نمی‌دونم چقدر گذشت که با صدای باز شدن در و متعاقب اون صدای سردار رسولی از خودم در اومدم و به شخصی که داخل شده بود نگاه کنم. هنوز هم مثل سری اولی که دیدمش هیکل حجیمی داشت و چشمای سبز زمردیش، چشم آدمو می‌زد.

- خیلی وقته که منتظرتیم! جریان چیه علی؟

نگاهمو از سردار رئوف جدی گرفتم و به امید چشم دوختم. هنوز هم نگاهش به من بود! صدای محکم سردار رئوف که دقیقاً لحنش مثل خود سردار رسولی بود، حتی باعث نشد که نگاهمو از امید و چشمای سیاه و بی‌نظیرش بگیرم. شاید این شب‌های سوزان می‌تونست آرومم کنه.

- نگران چیزی نباش! همه‌چی تحت کنترله!


romangram.com | @romangram_com