#ایسکا_پارت_168
نیمنگاهی بهم انداخت و رو به امید گفت:
- قاضی این پرونده سردار رسولی شخصاً وارد میدان شدن و دستور دادن که حتماً خانم مشکات برن پیششون.
اخمای امید درهم رفت و بیحرف خیره شد بهم.
- اما...
نگاهمو ازش گرفتم و به اون مرد که منتظر ما بود چشم دوختم، نذاشتم امید کامل حرف بزنه و با لحن مصممی گفتم:
- من مشکلی ندارم و میام! مثل اینکه همه میدونن چه خبره الا من!
دوباره نگاهمو به مشکی چشماش که با تردید خیره شده بود بهم دوختم و ادامه دادم:
- فکر میکنم این حق منه که بدونم جریان از چه قراره!
امید نگاهشو ازم گرفت و بعد از کمی تعلل رو بهش گفت:
- باشه با ماشین خودم میایم. شما برو!
سری تکون داد و رفت سمت ماشین پژویی که کنار خیابون پارک شده بود. مردم هنوز تک و توک مونده بودن و ما رو نگاه میکردن. یکی اومد گوشیشو از توی جیبش در بیاره که یه مرد که بازم سرتاپا سیاه پوش بود رفت سمتش و جلوش رو گرفت. در همون حین رو به امید گفت که سریعتر اونجا رو ترک کنیم.
رفتیم سمت ماشین امید و سوار شدیم. توی راه نه من حرف زدم نه اون. میدونستم تا نخواد چیزی رو نمیگه برای همین ترجیح دادم خودمو خسته نکنم. توی اون خونهای که نمیدونستم کجاست همهچیز مشخص میشد. همهچیز!
***
با هم وارد یه پذیرایی شیک و مدرن شدیم. پشت میز بزرگ انتهای پذیرایی یه مرده نسبتاً سی ساله نشسته بود که ته ریش روی صورت برنزش، اخمای درهم و عمیقش، چشمای میشی رنگ و سرشونهها و بازوهای حجیم و درشتش نشون میداد که یه مرد خیلی جذاب و البته بداخلاقه!
با وارد شدن ما سرش رو بلند کرد و با همون اخما نگاهمون کرد. نیمنگاهی به امید انداختم، خودشم دست کمی از اون مرد نداشت. هردو با جدیت تمام به هم زل زده بودن!
امید چند قدم رفت جلوتر و با خشم گفت:
- این بود حفاظتتون از نیاز؟! اگه اون اسید توی صورتش ریخته میشد کی میخواست پاسخگو باشه؟
اسید؟ آه از نهادم برخاست و با بیحالی نشستم روی مبلی که نزدیکم بود. یعنی اون مایع بد بو که روی دیوار ریخته شده بود قرار بود صورت منو از بین ببره؟ آخه چرا؟
مات و وحشت زده بهشون نگاه کردم. همون مرد با جدیت از جاش بلند شد و کف دستاش رو گذاشت روی میز. خم شد سمت امید و با صدای محکمی گفت:
- مگه من به شما نگفته بودم که فعلاً این خانوم حق نداره تنهایی بره جایی؟ هر اتفاقی میفتاد تقصیر سهلانگاریای شما بود جناب رضایی!
romangram.com | @romangram_com