#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_168
- نگار!
صدایش پیر شده! نشده؟
- نمیخوام حرف بزنم!
- حرف نزن.من میگم!
و انگار که دندان صدایش ریخته باشد.و انگار موی صدایش سفید شده باشد.و انگار محاسن صدایش بلند شده باشد! و انگار این یغما نباشد!
- وقتی حرف نمیزنم یعنی همزمان نمیخوام که بشنوم!
چروک صدایش میلرزد:
- خواهش میکنم!
چشم میبندم.به تخته سنگ بزرگی تکیه میدهم! به نقش های بی سر و ته چشم میدوزم! به کودکی که وسط شن ها نشسته، پایش را باز کرده و دستش را زیر شن میبرد و بیرون میاورد! بازی نمیکند اما از دانه های ریزش بازی میخورد! مثلِ من که یک عمرکودکانه قایم موشک بازی میکردم!
- نگار! بابات داره دیوونم میکنه! من نمیخوام.نمیخوام طلاقت بدم! تو خودت میدونی که چقدر دوست دارم، تو میدونی.
چشم میبندم و کمرم را بیشتر و بیشتر به سختی سنگ میفشارم:
- آره میدونم! میدونم که چقدر احساساتت کورو احمقانست! میدونم که تو یه آدم بی هدفی که چشم به زنِ رفیقش داره!
داد میزند:
- تو الان زنِ منی! حالیته؟
و من اصلا حالی ام نیست!
- از من چی میخوای؟ ها؟
نفسش را فوت میکند، با تاخیر میگوید:
- من خیلی وقتِ که خواستمو داد زدم ولی تو نمیشنوی.تو نمیخوای که بشنوی! نگار.یه فرصت دیگه به من بده! چرا نمیفهمی؟ یه اشتباه بود.جبرانش میکنم!
نیشخندی که از دور هم چشم میزند:
- یه زخمم با یه اشتباه بوجود میاد، اما خطرش تو کمیت اشتباهات نیست! تو کیفیتشه! اشتباه تو عمیق تر از این حرفا بود!
- نگار.میدونم.به خدا میدونم هنوزم آتیشت نخوابیده! اما.من نمیتونم اینقدر راحت ازت بگذرم! ما حتی یه روزم باهم زندگی نکردیم! نگار.من دوسال هم پات درد کشیدم، من حتی برای نگار و حالش گریه کردم! چطور اینقدر راحت کنارم میذاری!
romangram.com | @romangram_com