#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_169
قلبم تیر میکشد! این چه رسمیست که از همه طرف متهم میشوم به بی وفایی!؟
- یغما! تلاشت درست مثه اینکه بخوای یه چایی که از دهن افتاده و سرد شدرو با آبجوش گرم کنی.نمیتونی این رابطه از دست رفترو زنده کنی.
- نگار! میشه .تو اگر بخوای میشه!
و من نه میخواهم نه میتوانم که بخواهم:
- نه نمیشه .نه رنگش مثه اول میشه .نه طعمش!
گوشی را در جیب مانتوی لی ام میاندازم و به سمت خانه حرکت میکنم! دو روزیست که شمالِ همیشه مقصد مرکز خوشحالی های دوتاییمان شده!
همبرگری که پدر خریده را در روغن میاندازم و یک قرن ازش فاصله میگیرم .مبادا بپرد رویم!
بابا میخندد و کلوچه های سوغاتی را کیسه میکند!
- راسی نگار هستی زنگ زده بود به موبایلت در دسترس نبود زنگ زد به من!
سر تکان میدهم و سعی میکنم که گوجه های شل را با چاقوی کند خورد کنم:
- خودم بهش زنگ میزنم!
میخندد:
- فک کنم خبریِ!
در ماهیتابه را میگذارم و خیارشور ها را آب میزنم:
- چه خبری؟
- این امیرِ هی میگفت میخوام دیگه بیایم جلویی ها!
میخندم:
- پس شک نکن همینه!
سفره کوچکی پهن میکنم و بعد از خالی کردن باگت ها وسایل سفره را هم میچینم!
- بابا بیاین نهار!
پلاستیک ها را گوشه ای میچیند و بعد از شستن دستش مینشیند! نصف همبرگر را مثل همیشه خالی میخورد:
romangram.com | @romangram_com