#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_167


نوشابه های بدون قند.ماست های کم چرب.چند قرص برای کاهش اشتها،از سبد برمیدارد و به جایگاهشان برمیگرداند:

- بابا؟ برای چ.

نگاهم میکند:

- نگار به اندازه کافی از بین رفتی.نمیبینی چقدر لاغر شدی؟ ماست کم چرب میخوام چیکار؟

میخندم:

- به این هیکل میگی لاغر؟

خیلی جدی میگوید:

- آره همین خوبه!

کیفم را جابجا میکنم و با خنده صداداری میگویم:

- اوووو حالا چرا اینقدر خشن؟ از کی جدی شدی شما؟

برمیگردد.خیلی خیلی جدی میگوید:

- از موقعی که به دلم افتاد قراره از دست بدمت!

و من اینبار فقط نتوانستم بخندم.کاسه دلم از ریزش های ناغافل این قلب پر شده است.کجا خالی اش کنم؟

دستش را میگیرم ، سرم را به شانه اش تکیه میدهم و اصلا هم حس نمیکنم در یک مرکز خرید بزرگ ایستاده ایم بر سرِ ماست های کم چرب و نوشابه های بدون قند بحث میکنیم.انگار نه انگار که یک پیغمبر دلش بی اندازه چیپس میخواهد.انگار نه انگار!

یغما زنگ میزند و نگاری که میخواهد تا آخرِ عمر رو به روی این ساحل بنشیند و به صدای هیچ مردی جز پدرش گوش ندهد!

باد که میوزد، شالم را که به بازی میگیرد، دریا که فریاد میزند، کفی که حس زندگی میدهد! درست در همین نقطه حسِ یک گوش ماهیِ رها را دارم. حسِ یک ماهی که فقط و فقط برای خشکی خلق شده!

غروب ها هیچ وقت برایم زیبا نبوده اند.من از طلوع هم ل*ذ*تی نمیبرم! همانطور که از دیدن خورشید حسی ندارم! این یک واقعیت است که زیبایی های خارق العاده برای همه آدما، برای من یک طبیعت سادست!

دستم را میگیرد:

- بابا جان جواب نمیدی؟

و موبایل سفید رنگم را چند بار تکان میدهد.گوشی را میگیرم با دیدن نامِ یغما گوش ماهیِ دلم چشم میشود! چشمانم را میبندم.بلند میشوم بر خلاف وزش باد حرکت میکنم.پدر را پشت سر میگذارم:

- اومدم مسافرت.دارم بعد از مدتها از زندگی ل*ذ*ت میبرم! امروز واقعا لبخند زدم! و من با تویی که همیشه مخل آسایشمی هیچ کاری ندارم!

romangram.com | @romangram_com