#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_200
سر تکان میدهد… پا روی پله اول میگذارد و دوباره برمیگردد:
- راستش… یه چیزی میخواستم بگم!
سر تکان میدهم:
- فردا. سه تایی بریم بیرون؟
دندانهایم را روی هم میفشارم:
- کاش همونقدر که صبوری قانعم باشی!
در را میبندم. حرص میخورم و داخل میروم…
***
هستی دستهایم را میگیرد! لبخند میزند:
- چرا همچین فکری میکنی؟ این باور غلطیه که حتی تو رسانه هامونن ترویج میشه! از یه سمت میگن حجاب خوبه از طرفی همیشه تو بدترین نحو ممکن نشونش میدن!
دستش را به چادرش میگیرد و تکانش میدهد:
- چادر من لباس متهما تو دادگاه یا زندان نیست. چادر من برای نشون دادن فقر توی سریالا و فیلما نیست! چادر من فقط برای رفتن به اماکن زیارتی نیست! چادر من! تاج بندگی منه! ل*ذ*تش رو درک میکنم، وقتی تو خیابون راه میرم در حالی که یه عروسک متحرک نیستم! ل*ذ*ت میبرم از این تمایز زیبا! نگار همیشه بعد از کلاسامون با بچه ها میرفتیم یه گشتی میزدیم. فضای دانشگاهارم که خودت بهتر میدونی! تماما دوستای من بد حجاب و بی حجاب بودن و وقتی من بینشون راه میرفتم حس عجیب و قشنگی در من به وجود میومد. این تفاوت خب… درست! ما به نظرات هم احترام میذاشتیم… خب بااینکه خیلیها هستن که مسخره میکنن و این قداست رو؛ فقط یه تیکه پارچه سیاه میدونن… من خیلی از این
لحاظ صدمه خوردم تا دیگه به بیحسی رسیدم!
چشمانم را روی هم میگذارم. لبخندی میزنم و میگویم:
- اصلاً چی شد بحثمون به اینجا کشید؟
میخندد:
- ولش کن… کلافه ات میکنم با حرفهای بی نتیجه ام!
دستش را میگیرم:
- این چه حرفیه؟ ل*ذ*ت میبرم وقتی حرف میزنی!
- راستی مامانم امروز غذا درست کرده! گفت واسه ناهار بریم خونه ما!
romangram.com | @romangram_com