#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_199


- نمیخوام… نمیتونم.

- نگار من.

صدای آیفون حرفش را قطع می‌کند. یغماست… رادین را از کانون آورده…

- ممنونم! مرسی که آوردیش!

سر تکان می‌دهد… در را می‌زنم. کاش نیاید… کاش نیاید!

در را باز می‌کنم! رادین را ب*غ*ل می‌کنم! می‌فشارم. می‌ب*و*سم! و این تکرار دوست داشتنیه هر روز زندگی من است!

پیشانیش را می‌ب*و*سم و یا عشق در نگاهش شنا می‌کنم:

- امروز خوب بود؟

لبخند میزند… سر تکان می‌دهد… و این یعنی آره… یعنی خیلی… یعنی بله های مودبانه‌اش! سر بلند می‌کنم! یغمای… یغمای چی؟

- بفرمایید تو!

نگاهم می‌کند. نگاهش خسته است!

- ممنون! مهمون داری؟

- بابام!

ابرو بالا می‌اندازد:

- برگشتن؟

سر تکان می‌دهد…

- پس… من برم دیگه!

منتظر است تا تعارفش کنم؛ اما نمی‌کنم!

- ممنونم!


romangram.com | @romangram_com