#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_198

تو رفته ای.من مانده ام.منه بی صاحب مانده ام… رادین را میخواهند بگیرند… زندگی تلخ است. تلخ

و بحران نوشیدن چای در این خانه بحرانی ترین آشفتگی روز است و این احمق ها هنوز سرنفت میجنگند!

چایش را هورت می‌کشد.

- نگار. بذار رادین بره. بذار بدون ردپایی از رهام زندگی تو ادامه بدی. من همه‌چیزو اونجا مهیا کردم!

میکوبم روی میز:

- بابا یه بار دیگه. فقط یه بار دیگه در مورد کنار گذاشتن رادین و گذشتم حرفی بزنی.

بغض اجازه نمی‌دهد. خلاف تصورم لبخند میزند… تکیه می‌دهد:

- هه… مایک… همون دوست قدیمی حرف قشنگی میزد میگفت هیچ‌وقت قولای یک پسربچه رو جدی نگیر؛ اما؛ اما از تهدیدای یه دختر بچه بترس!

نزدیک می‌آید:

- من از دخترم نمیترسم! اما از دختر بچه ای که درونش داد و قال میکنه وهم دارم!

- نمیخوام از من بترسی بابا. من… من فقط تنهام…

با کف دست به سینه‌اش میزند:

- من از تنهایی درت میارم بابا جان!

اشکم خودکشی می‌کند:

- من با شما تنها تر میشم! رادین برای من یعنی همه!

پوزخند میزند:

- هه… مسخرست!

- آره مسخرست. این شده قانون زندگیه من… من برای آذرها زندگیمو میدم!

عصبانی می‌شود:

- تنها راه عاقلانه برای ادامه بقا توی این زندگی اینه که بی خیال قوانین بشی!

romangram.com | @romangram_com