#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_201
- نمیخوام مزاحم بشم! باید برم دنبال رادین!
- مزاحم؟ دیوونه… پاشو! یغمام میره رادین رو میگیره! بهونه نیار الکی!
به سمت ماشین میرویم! به یغما زنگ میزنم. طول میکشد تا جواب دهد:
- بله؟
- سلام… خوبی؟
- سلام… ممنونم!
چقدر خشک؛ که چی؟
- میشه امروز تو بری دنبال رادین؟
- مگه هردفعه کی میره؟
چشمانم را میبندم… راست میگوید. مگر هردفعه که میرود دنبالش؟ این چه حرفی بود؟ اصلاً برای چه زنگ زدم؟
- مرسی؛ اما امروز خونه نیستم! اگر میشه پیشت باشه تا خودم میام دنبالش!
- باشه… دیگه؟
- هیچی… ممنون! خداحافظ!
بدون اینکه جوابی بدهد قطع میکند! به تلفن خیره میشوم. شانه ای بالا میاندازم و موبایل را در کیفم!
رژ لب سرخی میزنم و آرایشم از همیشه غلیظ تر است! میخواهم امروز دیوانه اش کنم این مرد دیوانه کننده را!
لاک قرمز میزنم. موهایم را فر میکنم… رهام فر دوست دارد خودش گفت!
صدای در میآید… صدای قفل… صدای کلید و در آخر بوی رهام! مینشینم روی مبل تا خودش برسد!
صدایش میآید و رایحه خستگی.
- نگار… نیستی؟
romangram.com | @romangram_com