#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_196

- هست. چرا هست!

دست می‌اندازم. خسته‌ام… از بحث‌های بی‌نتیجه خسته‌ام:

- جنگی در کار نیست چون من دیگه رمقی برای جنگیدن ندارم! من مرد مقابله نیستم!

سر تکان می‌دهد… تأسف در نگاهش بیداد می‌کند! من هم به داستان درون چشمانش می‌خندم! از کنارم عبور می‌کند. تنه میزند و عبور می‌کند!

درد شانه ام مانند دهن کجی زندگیست! دردی نیست در مقابل از دست دادن تو. دردی نیست!

خودم را در آ*غ*و*ش رادین جا می‌کنم! رادینی که دیروز روشنک ترس از دست دادنش را به جانم ریخت!

***

- خوب هستین مادر جون؟

- خوبم… خوبم! رادینم چطوره؟

بغض خفه‌ام می‌کند:

- خوبه… کنارم نشسته!

دست رادین را می‌فشارم! می‌فشارم تا اشک‌هایم نچکد!

- دلم براش لک زده نگار. میخوام بیاد اینجا یه مدتی پیش خودم باشه!

قلبم می‌لرزد. روشنک گفت. گفت!

- روشنک داره کم کم برمیگرده! اونم باشه بهتر میتونه از پسش بر بیاد!

مینالم:

- نه!

- چی؟ چیزی شده؟

اشکم میچکد:

- آخه… من. میشه بمونه؟ میشه پیشم باشه؟ من نمیتونم!

romangram.com | @romangram_com