#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_195
- یه اصلیه که بهش سفت و سخت معتقدم!
صورتم را نزدیکتر میبرم و آرام میگویم:
- آدم یا از کسی بی چون و چرا خوشش میاد. یا هیچوقت خوشش نمیاد!
حسی شبیه شکستن در چشمانش میجوشد! و من خرده شیشه های احساسش را میبینم!
بلند میشوم… مانتوام را میکشد. با اخم عقب تر میروم:
- نکن!
روبه رویم میایستد:
- چیکار باید بکنم؟ بی درنگ نمیخوام. کم کم. نم نم! من آدم صبوریم!
پوزخندی میزنم:
- تو کی هستی واقعاً؟
نگاهم میکند. از همان هایی که دوستشان ندارم:
- بگو چی کار کنم؟
دست به کمر میزنم:
- چی کار کنی؟ باشه. بهت میگم! به عوض کردن حال و هوای رادین و از شنیدن صدام پشت همین آیفون قناعت کن!
چشم میبندد. ابرو در هم و لب بالایش را به داخل میکشد و میدانم چقدر در همین لحظه ها دوست دارد خفه ام کند!
دست به سینه میشود. چند بار پا عوض میکند و در آخر با سر کج نگاهم میکند:
- بیا صلح کنیم… سخته؟
من هم ژست خودش را میگیرم… پوزخندی میزنم و میگویم:
- جنگی در کار نیست!
romangram.com | @romangram_com