#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_188
نفسم را با آه بیرون میدهم:
- از یغما چه خبر؟
کلافه میگویم:
- ای بابا… چه خبری باید باشه ازش. هیچی بابا هیچی!
- خب حالا چه تند میشی؟
بازهم نفس عمیقی میکشم.
- باشه ببخشید مزاحمت شدم هستی جان… ببینم اگر جور شد فردا میام. کاری نداری؟
- نه عزیزم… برو… در ضمن اینقدرم فکر و خیال نکن!
- اگر می شد حتما… خدافظ!
منتظر نشدم و دکمه خاموش را فشردم! شاید در سیاه چاله هایی که کشف نشده بتوان پنهان شد. آنجا تنها جاییست که تو بی رحمانه حضور نداری! تو نیستی… نیستی و دروغ بزرگ روزگار است… دروغ!
***
فیروزه دستم را میگیرد. حرف میزند و من چشم به پسرهایی دوختهام که با کتک و فحشهای
رکیک اعلام صمیمیت میکنند!
- نگار، قیافه تو دیدی؟
نگاهش میکنم… میخواهم از دانیال بپرسم؛ اما زودتر سوژهی بهتری برای صحبت پیدا میکند:
- نه ندیدم… خیلی وقته با آینه قهرم!
سرش را چند بار تکان میدهد:
- تورو خدا بس کن! اینقدر لاغر شدی نگار که ببخشید؛ اما نمیشه تحملت کرد! لبات که پوسته پوسته زده! چشماتم که بهتره چیزی نگم؛ اما در مورد این ابروها نمیشه حرفی نزد، اینقدر شل*خ*ته و بهم ریخته دراومدن که خدا میدونه!
شانه بالا میاندازم:
- خب که چی؟ برای کی خودمو خوشگل کنم؟
romangram.com | @romangram_com