#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_189
- باز که داری حرف خودتو میزنی؟ شصت بار گفتم حداقل برای اینکه نشکنی یه چیزی بخور
این که دیگه برای کسی نیست!
حرفی ندارم.
- راستش… برات وقت گرفتم!
- وقت چی؟
- امروز… آرایشگاه! پیش مژگان… همونی که همیشه میرفتی پیشش!
دستم را از دستش بیرون میکشم:
- ولم کن بابا. نمیخوام!
- نگار من آبرودارم. بهزور از مژگان وقت گرفتم، گفت سرم شلوغه!
- اول باید با من هماهنگ میکردی!
- خب حالا… خب میخواستم تو عمل انجام شده قرار بگیری.
قیافه مسخره ای برایش میگیرم…
- اصلاً حوصله ندارم فیروزه. ول کن!
- به من ربطی نداره من میبرمت شمام باید بیای!
دستم را میکشد… دلم میخواهد سرش داد بزنم؛ اما نمیزنم! در ماشینش مینشینیم! اصلاً ابروهایم را بگیرم… آراسته شوم… خوب باشد… بشوم! بگذار دل فیروزه و اطرافیان خوش باشد! مهم درون و دل من است مهم دردیست که با هیچ موچینی کنده نمیشود! بگذار هرکاری که می خواهند بکنند به درک! از رام شدن لحظهایام متعجب است برمیگردد و هی نگاهم میکند:
- جدی جدی میای دیگه نه؟
شانه بالا میاندازم:
- ایول… پس بریم بین کاراش به توهم میرسه!
چشمانم را گرد میکنم. دم آرایشگاه میایستد… داد میزنم:
romangram.com | @romangram_com