#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_171


بگذار با تو عهد کنم! اگر رادین نبود محال بود لحظه‌ای تنهایت گذارم… محال بود!

خودم را روی مبل پرت می‌کنم. شال خیس از عرقم را روی زمین می‌اندازم. سرم را به پشتی مبل تکیه می‌دهم! چرا رمقی ندارم؟ حتی دیگر حوصله ندارم تا به دستشویی بروم!

مرا از بزرگترین نیاز، بی نیاز کردی!

سرش را روی پاهایم می‌گذارد. چندمین بار است که قلبم می شکند؟ هان؟

کمرش را می مالم. با مویش بازی می‌کنم! کاش بلند شوی. حرف بزنی. بخندی!

دلم رهام را می‌خواهد… تو تجلی کوچکی از عشق سوخته ام هستی!

فیروزه زنگ می زند… درست مثل تمام این روزها. جواب نمی‌گیرد. درست مثل لحظه هایی که حوصله اش را ندارم!

این روزها می‌گذرند. به قول شاعر؛ اما من نمی‌گذرم. نمی‌گذرم از این ثانیه‌هایی که نیستی و من هزاران بار در خودم می‌میرم! عاشقانه‌هایمان، ب*و*سه‌هایمان، خاطراتمان همگی ارزانی خودت. من دلم را می‌خواهم پسش بده! پا به زمین می‌کوبم من خودم را خود خودم را می‌خواهم پسش بده! دیشب روشنک رفت. برای امروز صبح بلیت داشتند، مادرش مرخص شده، باید به دیدنش بروم؛ اما… نمی‌شود! یعنی نمی‌توانم که بروم! حال خرابم با بودن رادین بهتر شده و رفتنم یعنی گند زدن به تمام شرایط پیش‌آمده؛ اما… نمی‌دانم شاید هم بروم! به آشپزخانه می‌روم… یک قدم راه می‌روم… یک استکان می‌شویم، نفسم می‌گیرد و می‌ایستم! یک ظرف برمی‌دارم یک سال در خاطرت غوطه ور می‌شوم! به خودم میایم می‌بینم سال‌هاست ایستاده‌ام روبه روی این سینک لعنتی و آب همین‌گونه باز است و من به خودم نمی‌آیم که نمی‌آیم! زیر برنج را کم می‌کنم! با بی‌حالی دستمالی به میز می‌کشم! پشت میز می‌نشینم! روزهای آرامم کجایید؟ قهوه… هه. شیرین می‌خورم برخلاف همیشه؛ شاید تلخی این روزها را بِبُرَد! اما رهامم. این را بدان که هیچ قهوه‌ای تل*خ*تر از نبودنت نیست! قسم به قهوه، به‌وقت سرمای این جمعه خواب‌زده! قسم به روحت، سیلی محکمی به گوشم بزن. یقه‌ام را بگیر. کتکم بزن با دست‌هایی که می‌پرستمشان! و بگو و فریاد کن برمی‌گردی. فریاد کن تا از خواب بپرم! داد بزن! به اتاق‌خوابش می‌روم. دوباره صدای این بی‌نوا مثل هرروز صبح درآمده! رهام! “حالا که رفته‌ای پرنده‌ای آمده درست پشت پنجره اتاق‌خوابت؛ هیچ نمی‌گوید. تنها می‌گوید کو؟ کو؟” (عبدالملکیان) و من… شرمم می‌شود. سرپایین می‌اندازم. خجول خفه می‌شوم؛ چه بگویم؟ به تجلی حضورت چه بگویم؟ بگویم کجایی؟ روی تخت دراز می‌کشم. دوست دارم مثل تمام داستان‌ها بوی تو در ملحفه‌ها جاری باشد؛ اما! نچ. این خواب نیست… رویا نیست، عین واقعیت است! رایحه خوش تورا تنها می‌توان در رادین یافت. نه این کفن‌های سفید! به سقف خیره می‌شوم… داد می‌زنم:

- رادین. عزیزم بیا!

جواب نمی‌دهد.

- رادین بیا اینجا.

به چهارچوب در تکیه می زند. کف دستم را به تخت می‌زنم:

- بیا عشقم… بیا پیشم!

می‌دود… خودش را روی تخت می‌اندازد! سرش را در سینه‌ام مخفی می‌کنم! اشک می‌ریزم. می‌خواهم نریزم حداقل کنار این بچه گریه نکنم؛ اما نمی‌شود، موهایش را می‌ب*و*سم… می‌بویم!

- دلم برای صدات لک‌زده!

نوازشش می‌کنم! این نوازش با هزار هزار ابلاغ دلتنگی توفیری ندارد! فشارش می‌دهم. زیر

گوشش را می‌ب*و*سم!

- رادین! جون نگار یه چیزی بگو! حرف می‌زنی عزیزم؟

تنها نگاهم می‌کند. لعنتی این‌قدر نگاهم نکن یک‌چیزی بگو! بازهم فشارش می‌دهم!


romangram.com | @romangram_com