#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_170
دلم میخواهد خودم را روی زمین بیندازم و داد بزنم. تازه میفهمم چقدر لحظاتی که از خود بیخود میشوم را دوست دارم، نگران هیچچیز نیستم. اینکه رادین مرا ببیند، با تمام جهالتم. آن زمان است که آزادم… تنها من و رهامی که هیچوقت جواب نمیدهد! روشنک کمکم میکند روی مبل بنشینم، یادت میآید؟ پایت را روی میز دراز میکردی، دستت را دور شانهام حلقه… یادت میآید خفه میشدم تا فیلمت را ببینی؟ وای که حالا میسوزم. کاش حرف میزدم… کاش غنیمت میآوردم آن روزها را! خدا مرا دید… اشکهایم را، آرزوهایم را، دلش سوخت. خدا تنهایی ام را دید و تو را آفرید. تو آمدی… شادم کردی، روی تنهایی را سیاه کردی، رفتی… خدایا دلت برایم نمیسوزد؟ نه؟ بهتر است بگویم… میشود دلت یه کم تنها یه کم برایم بسوزد؟ صدای در اتاق رادین که میآید. خفه میشوم، آخ رادین!
تکرار این اسم چه عذاب بزرگی است! درد است، خودِ درد! صدای پاهایش روی سنگ سرد خانه تنها آهنگی است که به گوش میرسد! بلند میشوم، میایستم تا بیاید، تا رهام کوچکم را ببینم! قلبم میزند برایت، میفهمی؟ قلبم برای خود تو میزند! سرش را بالا میآورد. دلم میخواهد در آ*غ*و*ش بکشمش! این یتیم مانده را نوازش کنم! دلم برایش کباب است! همین!
چقدر چشمانش چقدر لبهایش؛ چقدر رادین بیروح شده است! جلو میروم، روی زانو مینشینم! چرا این اشکها تمام نمیشوند؟ بلندبلند گریه میکنم! انگشتم را روی بینیاش… روی لبهایش… روی چشمانش میکشم… لمسش میکنم، میشود تو را به چشم بکشم؟ رهامم تنها کمی کوچک شده است همین؛ چقدر خودخواهم چرا در این یک ماه اصلاً در آن خانه تنگ و بیروح جا نداشتی؟ ببخش اگر در بین دیوانه بودنهایم فراموشت کردم. تو یادآوری نمیشوی ازاینپس… تو خودِ زندگیام میشوی. قول میدهم! با خشم ب*غ*لش میکنم. فشارش میدهم… گریه نمیکنم فریاد میکنم اینهمه دوری را همین! کمرش را میمالم. سروصورتش را میب*و*سم، اشکم خیسش کرده، هیچ کاری نمیکند.
- من رو دیگه نمیشناسی عزیزکم؟ نگارم… منم نگار. رادینم! حرف بزن!
دوباره ب*غ*لش میکنم! زار میزنم در سینه بچهگانهاش… زار میزنم… دستم را میگیرد. چقدر سرد است! چقدر! بلندش میکنم، روشنک صدایم میزند. جوابش را نمیدهم. روی تخت میخوابانمش! خودم کنارش میخوابم. مالشش میدهم تا گرم شود! به سینهام میچسبانمش تا گرمش شود. دلم میخواهد جیغ بکشم! میشود؟ میشود یک دقیقه همه کور، همه کر، همه لال، شوند و من تا عمر دارم جیغ بکشم؟ سرم را به تاج تخت میکوبم. ملحفه را فشار میدهم! وای رهام؛ چه بر سر ما آوردی؟ میشود اینگونه جنون دوری ات را خاموش کرد؟ گریه میکنم! حواسم نیست که دست کودکانهاش آرام حلقه میشود دور کمرم! حواسم هست!
سرش را در شکمم فرو میکند!
مثل گنجشک سرمازدهای میلرزد! گریه میکند! نمیتوانم! رادین همان نمک است! همان نمک است روی زخمهایم و رهام خودِ زخم است. زخم… یک زخم عمیق… یک زخم طولانی… یک زخم دوست داشتنی.
با دیدن رادین سقوط میکنم. از افکارم… از بام نگاه رهام! درد من بزرگتر است یا این؟ کدامِ مان خاک سیاه زیرمان له میشود؟ سقوط همیشه کار باران نیست و تماشا کار من؛ گاهی من و باران جایمان را عوض میکنیم، میخواهم جایم را رادین عوض کنم. میآیی که ببینی؟
محکمتر در آ*غ*و*شم میگیرمش… بگذار راستش را بگویم، شبهایی که ندارمت. آ*غ*و*شت را ندارم! بهشت بازوانت را ندارم، کاکتوسها را ب*غ*ل میگیرم. ب*غ*ل میگیرم و تا صبح برایشان از تفاوت آ*غ*و*ش با آ*غ*و*ش میگویم! میبینی چه دلگیرم؟
***
دیروز بعد از دو سال سر خاک مادر رفتم. آنجا حسابی جیغ زدم… داد زدم…
به او، به اوی غایبم گفتم که دیگر ندارمش تا دو قدمی مردم هم رفتم… نرفتم… بیشتر از آن دو قدم برایم معصیت بود. جسد سوختهاش آتش میشود بر زندگیام، مادر! تمام زندگیام درد میکند. درد میکند میفهمی؟ دوایی داری برای این روزهایم؟ آنقدر با من، آنقدر برای من خوب بودی که بعد از تو حس میکنم صد سال است که تنهایم! حس بدی دارد!
دچارت شدم و تو مثل یک قصه تمام شده. یک دفتر سیاه شده در کشوی زمانه رهایم کردی!
رادین دیگر کانون نمیرود… میرود و هیچ نمیگوید. حرف نمیزند و من دیگر نمیگذارم برود. در خانه بماند تا به حرف بیاید… باید به حرف بیاورمش، سوز نگاهش آتیشم می زند. خاکسترم میکند. دلم میخواهد هرروز جیغ بکشم… هرروز؛ اما چه کنم که عقده شدهای در گلویم! به خانه رفتم… اسبابهایم را جمع کردم… با آه… با اشک… دوباره برگشتم! دوباره به خانه رهامم برگشتم! از کنار مرد جوان رد میشوم. همان جا میمانم… بوی رهام میپیچد در بینی ام. به دیوار تکیه میدهم!
نفس میکشم با تمام وجود
عجب عطر خوبی زده لعنتی
شالم را روی صورتم می کشم. نمیشود… نمیشود زار نزند.
یه جوری دلم تنگ میشه برات محاله بتونی تصور میکنی
گمونم نمیتونی حتی خودت جای خالیتو تو دلم پر کنی
نفسم بند میآید از اینهمه فاصله، میدانی شبها چگونه میخوابم؟ بی تو… کم فاجعهای نیست! من اونقدر شکستم حس میکنم که هیچ ارتفاعی خطر ناک نیست، دلم میخواهد همینجا… همین لحظه از این خیابان پر رفتوآمد رد شوم! مکث کنم، ماشینی با سرعت مرا با خودش ببرد… تو که مرا نمیبری… تو که با خودت مرا نمیبری بگذار دست مرگ را بگیرم؛ اما حیف… یک اسم است که مرا بند این زندگی میکند… رادین!
romangram.com | @romangram_com