#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_169


“هر زنی به یه مرد نیاز داره. توام به من!”

روی زمین می‌نشینم. به خاک سایه نشاندی مرا. مطلعی؟

رهام! دلم به حال خودم می سوزد… به حال منی که تو را از دست داد!

در انتظار تو نیستم، در انتظار منی هستم که با تو رفت! تو… مرا هم با خودت بردی!

تو بگو منِ مرده بی تو کجای این جغرافیا زنده شوم؟ رهام! دل‌تنگم… خسته‌ام. هنوز هیچ راهی را نرفته خسته‌ام! دل‌تنگم ازاینجا تا تو! دلم برای صدایت هم تنگ است؛ کاش می‌توانستم صدایت را بنویسم؛ کاش! خسته‌ام و برای تمام خستگی‌هایم یک صندلی کافی ست رو به بام نگاهت تا ابد بمیرم! صدایم دیگر درنمی‌آید؛ اما نمی‌دانم چرا این اشک‌ها تمامی ندارند. دوسوم بدن انسان را آب فراگرفته. می‌خواهم در خودم غرق شوم… می‌شود؟

***

در ماشین یغما نشسته‌ام. سر به شیشه می‌گذارم؛ کاش سر بر خاک می‌گذاشتم و برای همیشه می‌رفتم؛ کاش… رادین! دیوانه‌بازی‌هایم دست خودم نیست. این کار یک ماه من است! یغما می‌آید. کتک می‌خورد. دعوا می‌بیند… مرا تحمل می‌کند و می‌رود… من آرام کف خانه می‌افتم. تا شب در رخت خواب غلت می‌زنم… این دیوانه‌بازی‌های هر بامداد من است!؛ اما… این بار مرا هم باخودش آورد. رادین؛ اگر دوباره این جنون آنی به من دست دهد؛ کاش بمیرم آن لحظه که نیستی و من از خود بی خود می‌شوم؛ کاش!

- تا الان کجا بود؟

- شیراز، پیش عمه اش!

- چرا زودتر نیاوردنش؟

- مادربزرگش بیمارستانه… روشنکم باید بره، گفتن تا موقعی که روشنک هست ازش مراقبت کنن. پدربزرگش گفت بیارمش تهران!

هه… نمی‌گوید پدر رهام. نمی‌گوید مادر رهام. اصلاً لعنت به تو رهام. اشک از چین نگاهم خودکشی می‌کند؛ کاش من هم بمیرم؛ یعنی می‌شود در این وانفسای نبودنت من هم بیایم؟ می‌شود؟ حجم خالی غم انگیز تو را هیچ حجمی پر نمی‌کند. من چگونه دوام بیاورم با این دنیای خالی! بی تو دنیای من آن‌قدر کوچک است که گاه به خودم برمی خورم در این ازدحام تنهایی! ببین با من چه کرده‌ای… لباسم را در مشتم فشار می‌دهم. نامرد… نامرد…

نگه می‌دارد و عمری نمی‌خواهم چشمانم را باز کنم خانه رهام را ببینم. خانه رهام بی رهام؟ مگر می‌شود؟ وای خدا.

گریه‌ام بند نمی‌آید. از امروز صبح. از جنون آخرم… از وقتی‌که گریه کرده‌ام حالم بهتر است. گریه مرا سبک کرد؛ اما می‌ترسم با بادی، نسیمی بروم، بروم و دیگر به این دنیا برنگردم! پیاده می‌شوم. اولین جمله‌ای که به ذهنم می‌رسد همین است. “من به از دست دادن عادت کرده‌ام! به از دست رفتن هم عادت می‌کنم. ترس چرا!”

چشم به خانه سفید رویاهایم می‌اندازم. پاهایم شل می‌شود، در حال سقوطم… دستم را به سقف ماشین می‌گیرم! یغما می‌آید سمتم. کف دستم را نشانش می‌دهم؛ یعنی نیا… نیا… نیا! می‌خواهم همین‌جا بمیرم، بمیرم و دیگر با هیچ دعایی زنده نشوم! بمیرم و هیچ… تنها بمیرم! در را باز می‌کند… یاد آن شب شیرین دهانم را تلخ می‌کند. شبی که محرمش شدم، شبی که درست جلوی در همین خانه دستم را کشید، بازویم را کشید و مرا به خانه‌اش برد!

در باز می‌شود… کماکان دهانم تلخ است. بی اراده، خشمگین می‌شوم، آب دهانم را در باغچه تف می‌کنم. بازهم یغما می‌خواهد به دادم برسد، بازهم من پسش می‌زنم. هوا هوای گل و بوته و رایحه گلبرگ است؛ اما… هه گل‌ها هم دیگر رمقی برای رویش ندارند!

در باز می‌شود. این زن تکیده‌ی زیبا، خواهرِ زیبای هرروز من است! چیزی از آن هیکل ظریفش نمانده! نگاهش می‌کنم… نگاهم می‌کند… اشک می‌ریزد. اشک می‌ریزم… به‌اندازه‌ی من دیوانه شده؟ کاش جلوتر بیاید… بیاید و لمسم کند؛ کاش! می‌دود. گریه می‌کند… در آ*غ*و*ش می‌گیردم! می‌شود بمیرم؟ می‌شود همین‌جا درست کنار خواهرت از دست بروم؟ از دست نه از دل بروم؟ می‌شود؟ فشارم می‌دهد. یاد رهام می‌افتم، یاد او.

یاد او! که فراموشی می‌آورد! کمکم می‌کند که بالا بروم، در را باز می‌کند. قدم اول را که می‌گذارم خاطرات دو دستی بر سرم خراب می‌شوند. می‌نالم… گریه می‌کنم، بلندبلند می‌نالم:

- به خونه ت دعوتم کردی که چی؟ برای چی؟ حالا که اونقدر دلتنگیم بزرگ‌شده که از در تو نمیاد. برای چی؟


romangram.com | @romangram_com