#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_168

ظرف آب و دستمال را روی میز می‌گذارد. به سمتم می‌آید، دستم را می‌گیرد. تقلا… تقلا… بلند می‌شوم. داد و فغان… می‌زنمش… دست‌وپا می‌زنم و او راحت مرا در حلقه‌ی دستانش محب*و*س کرده. هه… خیر سرش مرد است. من هم نامم رویم است، به رویم نیاور… ضعیفه!

- هیش… آروم. آروم باش!

نفسش که زیر گوشم می‌ریزد حالت تهوع می‌گیرم.

- گمشو اونور… به من دست نزن!

رهایم نمی‌کند.

رهام… او هم از پشت ب*غ*لم می‌کرد، شقیقه‌ام را می‌ب*و*سید، او عاشقم شده بود. کوه من، سنگ‌ریزه‌ای که می‌خواستم! او دیگر طاقت نداشت! برای من پررویی، برای من شیطنت می‌کرد! رهام… شب‌ها هیج اتفاقی نمی‌افتد. به خودم می‌رسم، به تراس می‌روم… می‌آید… من قهوه می‌نوشم رهام چای!

- یه کم…

می‌خندم و او تا ته فنجان قهوه را درمی‌آورد. رهام… دیگر نمی‌توانم این شی گردی را که گلویم را پاره کرده تاب بیاورم.

- هیش. گریه کن. گریه کن!

در ب*غ*ل مردی که اصلاً نمی‌دانم کیست زار می‌زنم… زار، با ضعف می‌نشینم… مرد هم می‌نشیند. سرم را به پشت تکیه می‌دهم؛ چه فرقی می‌کند دیوار و سینۀ مرد غریبه، وقتی رهام سر جایش نباشد انگار هیچ چیز سر جایش نیست! می‌سوزم از واقعیت… می‌سوزم. زیر دلم را چنگ می‌زنم.

- وااای. خدااا.

این یک جنون منطقی است که می‌خواهمت هنوز! یغما مرا به یک ناکجاآباد می‌برد… برایم مهم نیست کجا می‌رود اصلاً. پیاده می‌شویم، جلوتر راه می‌رود و من حوصله‌ی هیچ چیز را ندارم. چه برسد به پیک نیک!

داد می‌زنم:

- میخوام برم خونه ی رهام… میخوام برم پیش رادین.

فاصله‌اش را کم می‌کند:

- باشه میریم؛ اما آوردمت اینجا، آوردمت اینجا تا خودتو خالی کنی، نگار… خواهش می‌کنم حداقل جلوی رادین دیگه این‌جوری نشو!

تنها نگاهش می‌کنم. می‌شود جیغ زد؟ می‌شود داد کشید؟ وای خدا این چه حالی است؟ چه روزگاری است؟ در شیشه ماشین به خودِ بدبختم خیره می‌شوم. چقدر آشفته‌ام. نگار! کجایی؟ تو دیگر کجایی؟ کجاست آن مانتوی اتوکشیده آنکارد… شالی که همیشه روی سرم جا می‌انداخت! کفش‌های واکس‌خورده. خط اتوهای تیز شلوارهای پارچه‌ای‌ام! کو آن‌همه آراستگی؟ خط چشمی که پاک نمی‌شد… رژلبی که چشمانم را می‌زد؟ تو مثل وطن… من مثل شهید… همه‌چیزم را درراه تو دادم رهام؛ کاش حداقل تصویرت را در شیشه بوفه‌ات جا می‌گذاشتی وقتی‌که به مویت شانه می‌زدی؛ کاش جا می‌گذاشتی تا باور کنم که دنیا هم جهنم زیبایی است! جهنم، هه… تو همه‌چیزم را گرفتی و رفتی… می‌شود یک‌بار بخواهم که برگردی؟ بی‌وفا حداقل به خوابم نمی‌آیی. به دیدارم بیا! دستانم را باز می‌کنم ناخودآگاه. داد می‌زنم! عربده می کشم:

- به دیدارم بیا!

صدای رهام در گوشم می‌پیچد! “تو به من نیاز نداری؟”

- چرا… چرا دارم. تورو خـــــدا برگرد!

romangram.com | @romangram_com