#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_167


- نگار. نگار تو رو خدا تمومش کن. نگار. چی کار کردی باخودت؟ سرتو به کجا کوبوندی

دیوانه؟ ها؟

دیوانه… دیوانه… دیوانه. دیوانه‌ام.هنوز هم مثل سابق دیوانه‌ام؛ اما دیگر رهامی نیست که صدایم بزند:

“دیوانه”

دیوانه‌ام؛ اما دلم دیوانه بودن با تو را می‌خواست!

تکانم می‌دهد:

- نگار بس کن. رهام تموم شده… بس کن!

اشک می‌ریزم. می‌خندم.

- رهام تموم نمیشه! رهام نیمه‌شب با همه اون چیزی که پسِ ذهن من باقی گذاشته به من هجوم میاره. رهام من تموم نمیشه!

سرش را در دست می‌گیرد… او اصلاً کیست؟ چرا خلوتم را به هم میزند؟ هان؟ چرا هرروز خسته نمی‌شود از ضجه‌های من؟ چرا هرروز از من کتک می‌خورد و لام تا کام صدایش درنمی‌آید. چرا هرروز اینجاست و چرا هی می‌گوید: آرام باش؟ هان؟

حالم از این جمله به هم می‌خورد.

هلش می‌دهم:

- برو بیرون… برو. اینجا چیکار داری اصلاً؟

عذاب می‌کشد… چرا؟ نگهم می‌دارد.

- آروم باش نگار جان. آروم باش. میخوام ببرمت پیش رادین. باشه؟

رادین. رادین… رادین… روی مبل می‌افتم… رادین چقدر آشناست! می‌بینی در شهر غمگین من همه تنها همان آشنای دورند. جز توی لعنتی! دوباره روبه‌رویم زانو میزند.

- نگار. رادین حرف نمیزنه… شوکه شده بچه. هیچی نمیگه! صداش در نمیاد می‌فهمی؟ تو باید ببینیش. شاید با دیدن تو حالش بهتر بشه! مادرش بیمارستانه. روشنک میخواد برگرده. رادین. تورو خدا به خودت کمک کن. کمک کن تا.

چرا نمی‌گوید؟ راحت باش بگو “دست از دیوانگی‌هایت بردارد” بلند می‌شود. خودم را در شیشه تلویزیون می‌بینم! هیچ سرم نیست… هیچ تنم نیست! رهام. سرم را با دستانم می‌پوشانم. کز می‌کنم گوشه‌ای:

- برو بیرون… برو…


romangram.com | @romangram_com