#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_203


- کجا به سلامتی؟

- نمیدونم عمه بالاخره میخواد منو ببره با خودش بیرون

- یلدا این پسره خیلی باهات داره راه میادا

- آخه رگ خوابش دستم اومده روی دمش پا نذاری کاریت نداره منم دیگه یاد گرفتم

عمه باز قربان صدقه ام رفت، از خوشحالی گردش دو نفره با معین در پوست خودم نمی گنجیدم، هر چند که مجبورم کرد سه بار لباسهایم را عوض کنم و رژ کمرنگ بزنم ولی بازم ارزشش برای من اندازه همه دنیا بود، معین با شلوار جین و کاپشن اسپرت خیلی خواستنی تر از تیپ رسمی همیشه اش شده بود. وقتی پرسیدم کجا قرار است برویم از اینکه تصمیم را بر عهده من گذاشت کم مانده بود ذوق مرگ شوم

- هرجا بگم نه نمیگی؟

- حالا بگو تا ببینیم

- شهربازی

- من با این سن و هیکل بیام سوار تاب شم بچه؟!

-آره چه اشکالی داره

- نمیشه بریم مثلا یه مرکز تجاری یه دور بزینم خرید کنیم

- نه من خرید دوست ندارم، باشه نبر من همیشه دوست داشتم برم شهربازی ولی بابام هیچوقت منو نمیبرد عمه هم که میبرد از ترس نمیذاشت چیزی سوار بشم، بیچاره یلدا حتی باید حسرت شهربازی هم به دلش بمونه

لپم رو کشید و گفت:

- ای ای ای پدر سوخته خوب بلدی چی بگی تا به هدفت برسیا، میریم ولی قول بده به کسی نگی

- نه به کسی نمیگم فقط عکس میگیرم میذارم توپیجم

اخم کرد و گفت:

- بیخود از فردا میشم مضحکه عام و خاص من تا حالا مهرسام رو هم نبردم شهربازی

- بریم دنبالش اونم ببریم

romangram.com | @romangram_com