#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_202
سعى كردم قلقلكش دهم كه بلند شود اما فايده اى نداشت و خودم هم دوست نداشتم برود، در نيمه باز بود و عمه بيچاره از همه جا بى خبر براى آوردن آب ميوه به اتاق معين آمده بود !!!
عمه مبهوت ما مانده بود و خدا ميداند چه قدر دلم ميخواست زمين باز شود و من از شرم در آن فرو روم و بيچاره معين...
با رفتن و در واقع فرار عمه بیچاره ،کم مانده بود هر دو از شرم ذوب شويم . معین مستأصل از این سر اتاق به آن سر اتاق میرفت و پوف میکشید و پنجه در موهایش میکشید
- یلدا، یلدا، یلدا، از دست تو
میدانستم مقصرم اما نمیدانم چرا خنده ام گرفت با صدای خنده ام خیز برداشت سمتم، کاملا معلوم بود عصبی است من هم سریع فرار کردم و دیگر دنبالم نیامد فکر کنم از شرم ترجیح میداد در اتاق بماند. عمه که مویم را کشید جیغ کشیدم
- هیس ذلیل مرده ، بیا اینجا ببینم
دستم را گرفت و به سمت آشپزخانه کشاند
- آی عمه چته؟
- تو چته؟ چه غلطی میکردین؟
- به خدا هیچی شوخی بود فقط
- این چه شوخیه که روی تو بود هان؟
- اوه عمه اوه از دست تو
- از دست تو !!! نه از دست من، نه به اون سه روز عنق بازیتون نه به این کارا! حلالت نمیکنم یلدا حلالت نمیکنم خودتو راحت...
دستم را جلوی دهانش گذاشتم و گفتم:
- عمه نگو نگو هیچوقت نگو من دختر آذر هستم ولی اصلا شبیه آذر نیستم اینو حتما توی گوشت فرو کن
عمه که خیالش راحت شده بود پیشانی ام را ب*و*سید و گفت:
- الهی دورت بگردم من میرم خونه همسایه قدیمی مون چند ساعت این بچه هم خجالت میکشه بلکه بتونه از اتاق بیاد بیرون
- نمیخواد بری ما داریم میریم بیرون
romangram.com | @romangram_com