#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_201

حرفهايش كه تمام شد دلم ميخواست به تلافى همه تلخى هاى اين چند روز بغلم كند مظلوم سكوت كرده بودم و سرم پايين بود

_ پاشو حاضر شو بريم يه دور بزنيم كم كم زخم بستر ميگيريم



ذوق كردم آنقدر كه نفهميدم چه گونه بغلش با شتاب پريدم كه خوابيد و من هم روى سينه اش افتادم نفسم به شماره افتاده بود چه قدر نزديكش بودم عطر نفس هايش را دوست داشتن

_ باز ديوونه شدى آخه دختر اينقدر خل ميشه؟ پاشو ببينم

دلم نميخواست بلند شوم دلم نميخواست فرار كند معلوم بود از حال خودش ميترسد

_ پا نميشم مگه كتفت درد نميكرد ؟ بزار بمالمش خوب شه

_ دارى فعلا ميشكونيش بچه پاشو

_ من بچه نيستم بعد من زورم به تو ٢٠٠ كيلويى ميرسه؟

_پدر سوخته مگه من فيلم؟

_ فيل نه غول ، غوله بداخلاق چراغ جادوى من

_پا نميشى؟

_ نچ ؟

_ خودت خواستيا

در ثانيه بعدى جايمان عوض شد جيغ كوتاهى كشيدم و گفتم

_ الان مثل يه سوسك كه با دمپايى پلاستيكى زدنش پرس ميشم



اينبار برعكس هميشه بلند خنديد ، قلبم و قلبم روى هم و با هم مينواختند هر دو ريتميك و خاص،


romangram.com | @romangram_com