#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_195


با لبخند، سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم و گفتم:

- سپاس آریانا.

بعد گذشت چند ثانیه، آریانا گفت:

- لیکن شما گفته بودید، که قدرتتان آتش است و بس.

سرم رو بلند کردم و تو چشمای آبی رنگش زل زدم. خواستم چیزی بگم، که حرفای سیمبر توی ذهنم اکو شد:«نباید به او بگویی.»

-عزیزم ناراحت مشو، زیرا من نمی‌توانم قدرت‌هایم را، به کسی بگویم.

با اخم سرش رو تکون داد و گفت:

- یعنی قدرت‌های دیگری را نیز داری؟

- آری.

ازم جدا شد و متفکر گفت:

- باشد عزیزکم. استراحت کن. صبح باید حرکت کنیم و محلی برای اسکان سپاهیانمان، برگزینیم.

باصدای گرفته‌ای که نشون از ناراحتیم بود، گفتم:


romangram.com | @romangram_com