#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_196

- باشد.

اونم بدون هیچ حرفی، زد بیرون.

باحرص خودم رو انداختم روی تخت. خب مگه چیه نمی‌تونم به کسی بگم قدرتم چیه! خب آریانا چه توقع‌ای داره! اه لعنتی.

‌‌چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و سعی کردم بی‌توجه به افکارم، بخوابم و بعد از چند دقیقه، موفق شدم و خودم رو به خواب سپردم.

آماده توی سالن قصر ایستاده بودم، که آریانا تنها اومد.

باتعجب گفتم:

- ما تنها می‌رویم؟

سرش رو تکون داد و گفت:

- آری، تنها می‌رویم. محل موردنظر را که یافتیم، بازمی‌گردیم و با سپاهیان، حرکت می‌کنیم.

با حالت متفکری گفتم:

- محل اسکان، باید به سرزمین من نزدیک باشد، یا سرزمین سپیا؟

در حالی که من رو به سمت خروجی قصر، هدایت می‌کرد، گفت:

- سرزمین سپیا؛ زیرا اگر سرزمین سپیا را تصرف کنیم، تصرف کردن سرزمین هوان، راحت‌تر می‌شود.

romangram.com | @romangram_com