#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_194
- ملکه، من به هنگامی که 14 سال سن داشتم، مادرم توسط شورشیان کشته شد و من برای انتقام خون مادرم، با قدرتم آنها را نابود کردم و ملکه سرزمینم شدم.
ناراحت شدم. مثل من، مادرش کشته شده.
باصدای آرومی گفتم:
- متاسفم! لیکن سن تو، حال چند است؟
ملکه زرین:«15سال.»
- اهان باشد. خستهی راه هستی، میتوانی بروی استراحت کنی.
سریع بلندشد و احترام گذاشت و گفت:
- از دیدارتان خشنود شدم، بانوی من.
با لبخند سرم رو تکون دادم. اونم رفت. چشمم رو دوختم به تخت طلایی رنگ. من فکر میکردم 16سالشه، نگو 15سالشه بچه! اهیی، بیخیال باوو!
آریانا، اومد داخل. با لبخند بلند شدم وگفتم:
- خوش آمدی عزیزم.
لبخندی زد و دستش رو دورم حلقه کرد و لپم رو بوسید و گفت:
- سپاس عزیزتر از جانم. به شما افتخار میکنم. ملکهی برازندهای هستید!
romangram.com | @romangram_com