#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_193
ملکهی زرین، لبخند دلشینی زد.
با آرامش روی صندلی، توی اتاقی که بهم داده بودن نشسته بودم و فنجان قهوهام توی دستم بود.
لبخندی به ملکهی ذرین زدم.
- گفتی نامت چیست؟
لبخندی زد و گفت:
-نامم پرنیان هست، ملکهی من.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- به هنگام سخنان من، بسیارخونسرد بودی. آیا از نقشه آنان باخبر بودی؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- آری بانوی من. لیکن من پیشنهادشان را رد کرده بودم و آنان مرا مورد تمسخر خود قرار دادند و گفتند:«بچه هستی و هنوز سیاست نمیدانی.»
- به تو آفرین میگویم. زیرا، از هوش و ذکاوت بالایی برخوردار هستی. لیکن دلیل اینکه با این سن کم، ملکه شدهاید چیست؟
سرش رو انداخت پایین و گفت:
romangram.com | @romangram_com