#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_183


مرد رو کرد به طرف پسری که قدی بلند داشت و گفت:

- ملکه‌ی جوان، ایشان تنها فرزند من، سورنا هستن و این بانوی زیبا، همسرم آرام دخت.

توی چشمای سبز سورنا، نگاهی کردم گفتم:

- از دیدنتان خشنودم شاهزاده سورنا.

سریع احترام گذاشت وگفت:

- من نیز از دیدارتان خشنود هستم ملکه.

به صورت آرام دخت، که کمی چروک داشت، نگاهی کردم و گفتم:

- ایزدپاک، نگه‌دار شما باشد، ملکه آرام دخت.

آرام دخت: «سپاس ملکه‌ی من، امیدوارم در این جنگ شمشیرتان بران و پیروزی برای شما باشد.»

لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم. باید تلاش خودم رو کنم، که مغرور باشم.

پادشاه کنار رفت و من و آریانا، به داخل قصر رفتیم. آرام دخت، کنار من و پادشاه و پسرش، کنار آریانا.

آریانا، آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:


romangram.com | @romangram_com