#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_182

- زیرا من و تو می‌توانیم با جادو برویم، لیکن سربازان خیر! و همچنین، تو اولین بار است به این سرزمین سفر می‌کنی و نمی‌توانی آن را تصور کنی.

سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. نمی‌دونم چرا توپش پره! از دیشب تا حالا، یا اخم می‌کنه یا داد می‌زنه. مثلا، الان هم با اخم، به روبه خیره شده.





به قصر، روبه روم خیره شدم. قصر بزرگی به رنگ سفید در سرزمین سیتیا. قرار بر این بود که تمام شاهان و ملکه‌های دیگر سرزمین‌ها، توی این سرزمین جمع بشن و پیمان صلح ببندیم. به گفته‌ی آریانا، اگر پیمان صلح نبندن، سرزمینشون توی خطر می‌افته. چون من تمام قدرت‌ها رو دارم و اونا، نمی‌تونن علیه من، کاری کنن.

آریانا، از اسب پیاده شد و کمک کرد منم پیاده بشم.

یه نفر اومد اسبا رو گرفت و‌ رفت.

من و آریانا، با چهار تا سرباز، که پشت سرمون می‌اومدن، به سمت ورودی قصر رفتیم.

پیرمردی که لباس شاهانه‌ای پوشیده بود و یه تاج بزرگ روی موهاش بود، به همراه زنی که معلوم بود زنشه و یه پسر، به سمتمون اومدن.

وقتی به من رسیدن، همه شون احترام گذاشتن ومرده گفت:

- درود بر ملکه‌ی اعظم و شاهنشاه دریا! ورودتان را به سرزمین سیتیا، خوش آمد می‌گویم. امیدوارم در این‌جا به مشکلی برنخورید.

- درود. سپاس برای خوش آمد گوییتان.

آریانا: «درود بر پادشاه سیتیا، سپاس بابت خوش آمدگوییتان.»

romangram.com | @romangram_com