#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_153
آروم به طرف جلو حرکت کرد و گفت:
- به چشمهای، وسط جنگل میرویم. دنبالم بیایید بانوی من.
بالبخند، دنبالش حرکت کردم.
با لذت به روبه روم خیره شدم.
یه چشمه ی آبگرم، که از دل کوه بیرون میاومد و مستقیم توی یک حوض بزرگ، که با سنگهایی براق درست شده بود، میریخت و بعد به قسمت های مختلف جنگل میرفت.
من با صدای شادی گفتم:
- زیباست سیمبر، لیکن دلیل آمدنمان چیست؟
سیمبر: «بانوی من، شما باید اول از همه، کنترل آتش را بیاموزید.»
من با تعجب گفتم:
- چگونه میدانستید، که من قدرت آتش را دارم؟
romangram.com | @romangram_com