#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_152
- بانو، امکان ندارد شما را تنها بگذاریم!
با صورتی که از خشم قرمز شده بود، داد زدم:
-این یک دستور است. میخواهم تنها باشم! کسی حق ندارد دنبال من بیاید. اگر کسی سرپیچی کند، جانش را خواهم گرفت.
جفتشون باترس به هم نگاه کردن و به ۶ سرباز دیگه که پشت سرمن بودن، اشاره کردن. همه شون پشت سر اون دوتا رفتن.
- اگر دیر آمدم، باز نیز دنبال من نیایید! خود، خواهم آمد.
باحرص روم رو ازشون گرفتم بهطرف جنگل روبه روم حرکت کردم.
تقریبا بیست دقیقه ای راه اومده بودم. دور و برم پر از درختهای سر به فلک کشیده بود.
- سیمبر، گمان میکنم که خیلی از کلبه دور شدهایم و کسی اینجا نیست. میتوانی ظاهر شوی.
بعد از چند دقیقه، هیکل ظریف سیمبر، با اون لباس سفید و صورتی رنگش، ظاهر شد.
لبخندی زد و گفت:
- بانوی من، رفتارتان درست است کمی خشن بود، لیکن عالی بود. زیرا، لازمهی یک ملکه است.
لبخندی زدم وگفتم:
- عالیست. خب، باید کجا رویم؟
romangram.com | @romangram_com