#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_252
- خب معلومه، منم اگه اون یارو رو توی خونه م می دیدم فرار می کردم، گور بابای وسایل!
داروین با بی حوصلگی یه نگاه خنثی بهم انداخت.
سریع گفتم : چیه؟!! راست میگم دیگه!
داروین – بی خیال...
- پس حامی کجاست؟!
داروین روشو ازم برگردوند و در حالی که به اطراف نگاه می کرد گفت : نمی دونم، باید همین جاها باشه.
رفتم پیشش و گفتم : داروین، تصادفی حدس می زنم که داری دروغ میگی!
نیشخندی زد و گفت : نه به جان ِ تو!
یعنی با همون نیشخندش تا ته ِ قضیه رو خوندم! یه دونه محکم زدمش و گفتم : دروغ گفتی؟! ببینم تو بیماری؟
داروین – ای بابا، من که نمی خواستم تو رو بیارم اینجا! فقط می خواستم خودم یه سر بزنم ببینم چه خبره، همین! صاحبش بهم زنگ زد و ازم خواست بیام.طرف مِلکش مونده رو دستش باد کرده، نمی تونه بفروشتش.می بینی که، با اینکه در خونه باز بوده ولی هیچکی جرأت نمی کنه بیاد وسایلشو بدزده!
- از قدیم گفتن مال بد بیخ ریش صاحابش! می خوای یه دعا بذاری اینجا که بعد یه مدت اثرش بره و یه بدبخت دیگه رو تو دردسر بندازی؟ بی خیال، به طرف بگو نمیشه واسه ملکش کاری کرد.
داروین – بذار اول مطمئن بشم بعد همین کارو می کنم.
- باشه، پس تا تو مطمئن میشی منم میرم توی ماشین میشینم.تو هم کارت که تموم شد بیا...
romangram.com | @romangram_com