#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_253
هنوز از جام حرکت نکرده بودم که یه چیز عجیب توجهمو جلب کرد.اون پارچه ی سیاه رنگی که به دیوار آویزون بود در جهت افقی شروع به حرکت کرد.تا اون لحظه من فکر می کردم اون پارچه به میخی چیزی آویزونه! پارچه آروم آروم حرکت کرد و حدودا یه متر از جای قبلیش فاصله گرفت.من و داروین محو اون صحنه شده بودیم.همین که پارچه از حرکت ایستاد داروین گفت : واو، عجب صحنه ای بود!
من که اصلا حوصله ی هیجان کاذب رو نداشتم به داروین گفتم : بیا بریم، بی خیالش شو! کار دست جفت مون میدی ها!
داروین – تو برو، منم چند دقیقه ی دیگه میام.
اینو گفت و بدون توجه به نگرانی من رفت توی یکی از اتاق ها.خیلی دلم می خواست از اونجا برم ولی می ترسیدم داروینو تنها بذارم، هر چند خیلی اعصابم از دستش خرد بود!
با ترس و نگرانی وسط خونه وایساده بودم و همش به دور و برم نگاه می کردم.حتی بعضی وقت ها سقف هم چک می کردم! دو سه دقیقه گذشت و از داروین خبری نشد.هیچ صدایی هم از اتاق شنیده نمیشد.همین لحظه بود که اون پارچه ی مشکی از دیوار کنده شد و روی زمین افتاد.
با دیدن اون صحنه دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم دنبال داروین.وارد اتاق که شدم و دیدم داروین کنار در کمد دیواری وایساده.جلو رفتم و گفتم : چی غلطی می کنی دو ساعته؟!
داروین – به همین زودی دو ساعت گذشت!
- مسخره بازی درنیار، بیا بریم!
داروین – نمی بینی گیر کردم؟!
تازه متوجه وضعیتش شدم.یه تیکه از در کمد دیواری کنده شده بود و به شکل سوراخ دراومده بود. داروین توی اون سوراخ بود و داشت سعی می کرد بیرون بکشش!
- این دیگه چه مسخره بازی ایه؟
داروین خندید و گفت : از بدشانسیه منه دیگه، دیدم در کمد سوراخه و داخل کمد یه دعا آویزونه.خواستم درو باز کنم و دعا رو بردارم که دیدم باز نمیشه.دستمو بردم توی سوراخ تا اینجوری دعا رو دربیارم که گیر کردم!
کنارش وایسادم و گفتم : یعنی چی؟ آخه چجوری گیر کردی؟! خب دستتو همونجوری که فرو بردی بکش بیرون دیگه!
داروین – نمی دونم، انگار یکی دستمو گرفته!
romangram.com | @romangram_com