#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_251
داروین – چرا، خوب شد یادم انداختی.
دستش رو یه بار روی زنگ فشار داد و وارد خونه شد! من نمی دونم این چه زنگ زدنی بود!! از اینکه داشتیم بی اجازه وارد اون خونه می شدیم احساس بدی داشتم.ولی انگار داروین عین خیالش هم نبود.
به محض ورود به ساختمون وارد یه راهروی تنگ و باریک و کوتاه شدیم.برخلاف چیزی که فکر می کردیم حیاطی در کار نبود.ته راهرو یه در ِ چوبی قرار داشت.داروین جلوتر از من به طرف اون در رفت.من دوست نداشتم از این جلوتر برم اما می ترسیدم برای داروین اتفاقی بیفته...اگه مجبور نبودم عمرا اگه به راهم ادامه می دادم!
چیزی که تو اولین نگاه توجه مو جلب کرد وضعیت آشفته و نامنظم خونه بود.وسایل جوری توی خونه پخش و پلا بودن که انگار زلزله اومده بود! بیشتر وسایل شکسته بودن، رختخواب ها تو کل خونه پخش بودن، کمدها هم روی زمین افتاده بودن و تقریبا داغون بودن.کنار در ورودی یه چوپ لباسی ایستاده قرار داشت که کلی لباس بهش آویزون بود. یه پارچه ی بزرگ مشکی شبیه چادر هم به یکی از دیوارها آویزون بود.
داروین داشت توی خونه می چرخید و به اطراف سرک می کشید.
بهش گفتم : به جون ِ خودم این همون خونه ست!
داروین – کدوم خونه؟!
- چند سال پیش من یه بلوتوث از یه خونه ی جنی دیدم،دقیقا همین شکلی بود.یه جن اومد توی دوربین، داشتم قبض روح می شدم!
داروین – جنش چه شکلی بود؟!
- قد بلند بود، موهای مشکی بلندی هم داشت.چشماش هم که دیگه نگو! خیلی خفن بود.جالبیش اینه که دوربین کاملا نزدیک به سقف بود، با این حال یه جورایی روی هوا راه رفت و اومد طرفش.
داروین – شک نکن فتوشاپ بوده.
- در هر صورت خیلی ترسناک بود.بعدم تو نکته رو نگرفتی، لوکیشنش کپی اینجا بود!
نگاهی به دور و برم انداختم : اینجا متروکه ست؟!
داروین – آره فک کنم...مثه اینکه صاحبش هم برای رفتن خیلی عجله داشته!
romangram.com | @romangram_com