#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_250
داروین – من یه بار روح ننه بزرگمو تو خیابون دیدم داشتم پس میفتادم!
- تو چه خاطرات عجیب غریبی داری! میگم بیا یه رمان ازش بنویس.
داروین – ای بابا، کی حاضره این چیزا رو بخونه؟... الان رمان های خون آشام و عشق و عاشقی تو بورسه.
- اینم حرفیه.
با هم وارد یه کوچه ی دراز و باریک شدیم. یه دختر شونزده هفده ساله از کنارمون رد شد و به داروین گفت : کَشت پَلا.
داروین که مشخص بود اصلا متوجه حرف دختره نشده فورا جواب داد : خودت کشت پلا!
بعد آروم به من گفت : اینی که گفت یعنی چی؟
- والا نمی دونم، ظاهرا که به زبون محلی بود...من زیاد وارد نیستم.
داروین – پس خوب شد جوابشو دادم ها!
- چه جواب دندان شکنی هم دادی واقعا ! حالا زنگ کدوم خونه رو باید بزنیم؟
داروین دوباره به صفحه ی موبایلش نگاه کرد و نگاهی به دور و برش انداخت.به دری که انتهای کوچه قرار داشت اشاره کرد و گفت : فک کنم اون باشه.
خودمونو به اون خونه رسوندیم.درش کمی باز بود.داروین بدون اینکه زنگ بزنه درو باز کرد و خواست واردش بشه که دستشو گرفتم...
- فک نمی کنی باید زنگ بزنیم؟!
romangram.com | @romangram_com