#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_249
داروین – مگه من چمه؟!
- هیچی، فقط با توجه به توانایی های حامی فک نمی کنم به کمک تو احتیاجی داشته باشه!
داروین – اونش رو دیگه من نمی دونم... .
روستای کوچیکی بود و کوچه های زیادی هم نداشت.داروین هم که خودش آدرس رو دقیق نمی دونست ازم خواست ماشین رو نگه دارم تا پیاده خونه ی مورد نظرو پیدا کنیم.ماشین رو نزدیک مسجد روستا پارک کردم.هر دو از ماشین پیاده شدیم و داروین نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت.
داروین – خونه های اینجا پلاک دارن؟
- آره...به گمونم.
داروین – چه جالب! آخه تو شهر ِ ما خونه های داهات پلاک نداشتن.
- پس چجوری خونه های همدیگه رو پیدا می کردن؟
داروین – زیاد سخت نبود چون روستاهای اونجا کم جمعیتن.اگرم کسی خیلی به مشکل می خورد وسط روستا وایمیستاد و یه عربده میزد، کل جمعیت می ریختن بیرون.
- عجب روش مدرنی!
داروین به حیاط یه خونه اشاره کرد و گفت : این قبرها چیه وسط حیاط ؟
- اینجا تو بعضی از حیاط هاشون قبر دارن، طبیعیه.
داروین – اونوقت نمی ترسن؟!
- چی بگم والا...فک نکنم، چون معمولا بستگان خودشونن دیگه،از چی بترسن... .
romangram.com | @romangram_com