#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_234


- آهان، باشه...حواسم هست.

سورن – خب دیگه ما رفتیم.جایی نرو، باشه؟

- باشه بابا، چند بار اینو میگید؟ به خدا من نمی خوام برم بیرون!

بلاخره سورن و مسعود رفتن.از جام بلند شدم و از پشت پنجره رفتن شون رو تماشا کردم.بعد از اینکه از رفتن شون مطمئن شدم رفتم سر وقت موبایلم و شماره ی داروین رو گرفتم.

خیلی زود گوشیش رو جواب داد.

داروین – الو؟

- الو، سلام.چطوری؟

داروین – خوبم، تو چطوری؟اتفاقی افتاده؟

- نه اتفاقی نیفتاده، خواب بودی؟

داروین – نه بابا، داشتم آماده میشدم برم آموزشگاه.بهراد، واقعا اتفاقی نیفتاده ؟!

- نه، فقط یه چیزی...

داروین – چی؟

- من می خوام هاموس رو احضار کنم.


romangram.com | @romangram_com