#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_233

مسعود - آره، چطور؟!

- همینجوری پرسیدم. راستی پالتوت چقدر شبیه پالتوی پلیس سوار کاناداست.

مسعود – آره...یه کم شبیه ِ.نمی دونم چرا همش حس می کنم تو می خوای از خونه بیای بیرون!

- ولی من نمی خوام جایی برم.می خوام تا ظهر بخوابم.

سورن وارد پذیرایی شد و گفت : یادمون باشه الان که میریم بیرون با پلیس های دم در هماهنگ کنیم یه وقت به هوای اینکه بهراد خونه نیست نذارن برن!

مسعود – خوب شد گفتی.من الان میرم بهشون میگم.

سورن دستی به پالتوی مسعود کشید و گفت : می دونستی سربازای بریتانیا تو جشن های آزادی از این پالتوها می پوشیدن؟

مسعود – جدی؟ من واقعا نمی دونستم شما دو تا این حد اطلاعات عمومی تون بالاست!

سورن – بله، من یه همچین موجود متفکری ام. بهراد ، تو مطمئنی که نمی خوای بیای دفتر؟ کار به این خوبی رو از دست میدی ها!! حالا ببین کی گفتم.

- نه من نمیام.حوصله ی بیرون رفتن ندارم.فوقش اخراجم می کنه دیگه.

سورن – واقعا که خیلی خری.

مسعود – بهراد، حالا که می خوای تا ظهر بخوابی اگه یه وقت حس کردی کسی وارد خونه شده، البته غیر از من و سورن ، با اون چاقوی زیر بالشتت بزنش.

- مگه زیر بالشت من چاقو هست؟!!

مسعود – آره ،من دیشب گذاشتمش زیر بالشت خودم.الان که داشتم رختخواب هامو جمع می کردم ردش کردم زیر بالشت تو.به هر حال حواست باشه اگه مشکلی پیش اومد ازش استفاده کنی.

romangram.com | @romangram_com