#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_232


- گفتم همچین چیزایی تو یخچال نبود...

مسعود برام غذا کشید و بشقاب رو جلوم گذاشت.

به بشقاب نگاه کردم و گفتم : چرا قرمه سبزیش لوبیا نداره؟!

سورن – چون قرمه سبزی نیست، فسنجونه!

- ا ، جدی؟

مسعود قاشقم رو برداشت و در حالیکه به شکل مسخره ای تو دستش تکونش میداد، با لحنی جدی گفت : حالا هواپیما بفرستم تو دهنت یا خودت می خوری ؟

- یه لحظه مهلت بده خودم می خورم...

با اینکه اصلا از گلوم پایین نمی رفت ولی سعی کردم چند قاشقی بخورم.می دونستم مسعود آدمی نیست که تو اون شرایط بخواد باهام دعوا کنه ولی احتمالش بود که دست و پامو بگیرن و غذا رو به زور بریزن تو حلقم ، از اینا بعید نبود!! منم اصلا دوست نداشتم همچین بلایی سرم بیاد!

امیدوار بودم هاموس هر چه زودتر خودشو بهم نشون بده وگرنه سرم منفجر میشد! بعضی وقتا فکر می کنم که تا حالا هر بلایی سرم اومده زیر سر هاموس بوده...چقدر احمق بودم که حرفشو باور کردم و دنبال جن گیری رفتم... .

ساعت هفت و نیم صبح بود.مسعود و سورن داشتن برای سر کار رفتن آماده می شدن.سورن خیلی اصرار داشت که منو به زور هم که شده ببره دفتر ولی من به خودم قول داده بودم دیگه سر کار نرم چون توی اون شرایط چیزی جز اتلاف وقت نبود.

با اینکه اول صبح بود و خیلی خوابم میومد اما داشتم سعی می کردم خودمو بیدار نگه دارم.منتظر بودم مسعود و سورن برن و تنها بشم...باید یه کار مهم انجام می دادم.

مسعود در حالی که داشت پالتوش رو می پوشید اومد توی پذیرایی و گفت : مطمئن باشم که تا ظهر جایی نمیری؟

- مگه ظهر برمی گردی؟!


romangram.com | @romangram_com