#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_221
داروین – نه.
- فکر نمی کنی اگه بیاد بهتر باشه؟
داروین – چرا، ولی فکر نمی کنم چیزی که دیدی زیاد مهم بوده باشه.من چیزای عجیب غریب تر از این هم توی این خونه دیدم.
درو باز کرد و با هم وارد ساختمون شدیم.جلوی در آپارتمان داروین بهم گفت : تو چند لحظه همین جا بمون تا من تو خونه رو چک کنم.
- بهتر نیست منم بیام؟
داروین – نه چون تو به اندازه ی کافی داغون هستی.می ترسم بیای و از شانس من چیزیت بشه، اونوقت ِ که اون عموت و سورن منو می کشن!
داروین وارد خونه شد و من جلوی در منتظر موندم.حسابی حواسمو جمع کرده بودم که اگه صدایی از داروین شنیدم سریع برم کمکش.چند لحظه بعد شنیدم که از خواست برم داخل.صداش کاملا عادی بود.از قرار معلوم توی خونه خبری نبود.
رفتم تو و گفتم : این جور اتفاقا توی این خونه عادیه؟!
داروین – آره تقریبا.چیز عجیبی نیست.البته مشکل از خونه نیست ها.اما در کل من چیزای عجیب و وحشتناک توی این خونه زیاد دیدم.
توی پذیرایی نشستیم و داروین ادامه داد : مثلا یادمه یه بار دیدم کل آشپزخونه رو خون برداشته ولی چند ثانیه بعد همه چی عادی بود.
- منم یه بار همچین چیزی توی حموم خونه م دیدم.فکر می کردم تنها کسی هستم که ازین چیزا می بینه!
داروین – نه نگران نباش.وقتی با جن ها در ارتباط باشی این جور چیزا برات زیاد پیش میاد.کاریش هم نمیشه کرد.
- کاش هاموس از اون اول این چیزا رو بهم می گفت، وگرنه عمرا اگه قبول می کردم بیام تو این کار...
داروین – گفتی هاموس! من هنوزم تو این قضیه ی انتخاب تو از طرف جن های مسلمون موندم! هر چی فکر می کنم نمی فهمم چه دلیلی داره جن های مسلمون یه آدمو برای جن گیری انتخاب کنن!! ببخشید اینو میگم ولی اساسا این موضوع مسخره ست!
romangram.com | @romangram_com