#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_222
- نظر خودمم همینه.
داروین – باور کن این داستان ِ تو یکی از چیزاییه که من هر روز بهش فکر می کنم.جن های مسلمون که معمولا به خاطر مسائل دینی و اعتقادی تمایلی ندارن با آدما بپرن.جن ها هم کلا یه اخلاق های خاصی دارن، مثلا اینکه اکثرا خودشونو از آدما بالاتر می دونن.موندم چجوری میشه این وسط یه سری جن مسلمون تصمیم می گیرن با استفاده از یه آدم ِ معمولی جلوی جن های دیگه رو بگیرن! در صورتی که خودشون بهتر از هر کسی می تونن این کارو انجام بدن!
- با این حرفات من فقط به این نتیجه رسیدم که هاموس بدجوری منو سر کار گذاشته.آخرین باری هم که دیدمش بهم گفت می تونم جن گیری نکنم ولی هیچ چیز عوض نمیشه.می دونی، چیزی که ذهن منو درگیر کرده اینه که نمی تونم قبول کنم هاموس موجود بدیه و به خاطر اذیت کردن من این کارو کرده.
داروین – چرا قسمش ندادی تا بهت بگه؟
- گفت در هر صورت فعلا چیزی نمیگه.
داروین – منم فک نمی کنم هاموس بد باشه،فقط مجبور بوده.اما نمی دونم چی می تونسته مجبورش کرده باشه! آخه تو که دورگه نیستی و نمیشه گفت که مثلا با هاموس نسبتی داری و مجبور شده درگیرت کنه.مگه اینکه شخصا بهت علاقمند شده باشه!
- بی خیال، این دیگه واقعا احمقانه ست.اینکه فک کنیم من دورگه ام منطقی تر از اینه که هاموس عاشقم شده باشه!
داروین – چی بگم والا!ولی خب احتمالش هست... .چایی می خوری؟
- نه ممنون.
بلند شد و رفت توی آشپزخونه.
داروین - از دیروز اتفاق دیگه ای نیفتاد؟
گفتم : چرا اتفاقا...
تا خواستم بقیه ی حرفمو بگم و قضیه ی امروز و اون زنی که دیدم رو براش تعریف کنم یهو یه نفر گفت "سلام".اولش جا خوردم ولی وقتی دیدم حامیه خودمو جمع و جور کردم.
romangram.com | @romangram_com