#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_220


بلاخره رسیدیم و مسعود بعد از پیاده کردن من فورا رفت.قبل از اینکه زنگ خونه رو بزنم وارد سوپرمارکت ِ پایین ساختمون شدم تا یه پاکت سیگار بگیرم.از مغازه بیرون اومدم و شروع کردم به باز کردن پاکت سیگارم.یه نخ روشن کردم و به دور و برم نگاهی انداختم.سیگار کشیدن تو هوای سرد خیلی می چسبید و برای همین عجله ای برای رفتن به خونه ی داروین نداشتم.

همونطور که توی پیاده رو وایساده بودم و داشتم سیگار می کشیدم نگاهم به پنجره ی خونه افتاد.چراغ روشن بود و داروین هم پشت پنجره وایساده بود.تا دیدمش براش دست تکون دادم و اشاره کردم که درو باز کنه.اونم بر خلاف عادت همیشگیش بدون اینکه لبخندی بزنه برام دست تکون داد و از پشت پنجره کنار رفت.حرکتش خیلی تصنعی بود، انگار که اصلا منو نشناخته!

منتظر بودم تا داروین درو برام بزنه که یهو یه نفر محکم به پشتم زد.همین که برگشتم دیدم داروین با چهره ی خندان پشتم وایساده!

داروین – چطوری؟ چه عجب از این طرفا!

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : می دونی چیه، من همین چند ثانیه پیش تو رو پشت پنجره دیدم!

داروین – جدی؟!

- آره!

داروین – ولی حامی همه جای خونه دعا گذاشته!

- خب پس این به معنی اینه که اونی که تو خونه بوده داروین واقعیه و تو جنی!

خندید : راست میگی ها، به این فکر نکرده بودم.

- ولی یه نکته هست، اونم اینکه داروینی که پشت پنجره دیدم چشمش مثه تو کبود نبود.اگه متوجه این نمی شدم مطمئن باش الان دو خیابون اونور تر بودم!

داروین کلیدهاشو از جیبش بیرون اورد و به سمت در رفت.

- حامی خونه نیست؟!


romangram.com | @romangram_com