#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_219

- میام عروسیت کلی هم می ر*ق*صم، خوبه؟

مسعود – منظورم اینه که ناراحت نمیشی؟!

- خب...نه، خیالت راحت.

مسعود – عجب! به هر حال من که قصد زن گرفتن ندارم.

- پس چرا این سوال رو پرسیدی؟!

مسعود – آخه می خواستم تو هم همین سوالو از من بپرسی، بعد من بهت بگم اگه زن بگیری می کشمت. ولی متاسفانه تو آدم ضد حالی هستی و نپرسیدی دیگه.

تا اومدم جواب بدم گفت : نه نه، ضد حال نیستی.بیشتر بی حالی.اصلا حال و حوصله ی شوخی نداری.یه جورایی این بی حال بودنت ضد حال بودن رو هم شامل میشه.

- اگه من بی حالم لابد تو هم باحالی دیگه!

مسعود – دقیقا! نکته رو گرفتی...(خندید).

- خب آقای باحالِ با جنبه بذار من یه سوال ازت بپرسم.اگه من بمیرم تو چی کار می کنی؟

مسعود – واقعا به نظرت جواب دادن به این سوال می تونه جنبه ی طنزی هم داشته باشه؟!

- اگه آدم طنازی باشی آره!

مسعود – تنها جوابی که می تونم بهت بدم اینه که شانس اوردی الان پشت فرمونم!!

مسعود تا آخر مسیر دیگه چیزی نگفت.می دونستم از پشت فرمون هم می تونه منو بزنه و چیزی که گفت صرفا یه تهدید بود.البته منم تهدیدشو جدی گرفتم، برای همین هم دیگه سر به سرش نذاشتم!

romangram.com | @romangram_com