#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_218
- نه، زمین خوردم.
مسعود – کسی هم دیدت؟
- نه.
مسعود – خب خدا رو شکر.
شیشه ی ماشین رو یه کم پایین اوردم تا هوای تازه بهم بخوره.
- من خونه نمیرم ها.می خوام برم پیش داروین.
مسعود – واسه چی؟
- لابد کارش دارم دیگه! می خوای تو هم بیا؟
مسعود – نه بهتره نیام.می ترسم با موهام ور بره، منم یه مشت بزنم تو صورتش، بعد پس فردا نتونیم تو روی هم نگاه کنیم.خصوصا اینکه الان شما دو تا دارین با هم صمیمی میشین.
- این آینده نگریت منو متحیر کرده.
مسعود – لطف داری.بهراد یه سوال، اگه من زن بگیرم تو چی کار می کنی؟!
یه کم فکر کردم : بهت تبریک میگم.
مسعود – نه خب، به غیر از اون.
romangram.com | @romangram_com