#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_217
یهو فکرم رفت سمت هیپنوتیزم دیشب و چیزایی که گفته بودم.هیچ کدوم از حرفام مفهومی نداشتن.پریا که فقط یه اسم بود که یکی دو بار در مورد معشوقه ی مسعود بهش فکر کرده بودم، نمی دونم چجوری از تو حرفای من سر دراورد! اون زن هم که مشخص بود وجود نداره، چون اگه به قاتل مربوط نمیشد حتما یه چیزی ازش به خاطر می اوردم.پس معلوم میشه که اساسا چرت و پرت گفتم.دیگه نمی دونم هاموس و حامی از این چرت و پرتا می خوان چی دربیارن!
تو همین فکرها بودم که برای یه لحظه تو فاصله ی چند متریم، یه سایه دیدم.انقدر سریع حرکت کرد و تصویرش برام مبهم بود که شک کردم چیزی دیده باشم.با این حال نمی تونستم نادیده بگیرمش.حتما یه چیزی بوده که به نظرم اومده.بی درنگ تصمیم گرفتم از اونجا دور شم و برگردم پیش مسعود.دوست نداشتم بیشتر از این درب و داغون بشم! به محض اینکه به طرف خونه حرکت کردم متوجه صدای قدم هایی شدم که از پشت سرم شنیده میشد.انگار یه نفر در فاصله ی چند متری من داشت می دوید. به راحتی می تونستم صدای قدم هاشو تشخیص بدم.بدون اینکه وایسم به پشت سرم نگاهی انداختم.صدا همچنان شنیده میشد اما نمی تونستم کسی رو ببینم.همین که برگشتم سرم محکم به شاخه ی درخت خورد، یهو جلوی چشمام سیاه شد و پرت شدم روی زمین!
گیج و منگ بودم و چشمم سیاهی می رفت.دیگه اون صدا رو هم نمی شنیدم...تنها نکته ی مثبت ماجرا همین بود! به خاطر ضربه دست و پام شل بود، به زور می تونستم تکون بخورم.شانس اوردم کسی اون اطراف نبود وگرنه حسابی آبروم می رفت.
قبل از اینکه بخوام برای بلند شدن تلاشی بکنم متوجه حضور یه نفر کنار خودم شدم.دستشو برد زیر سرم و کمک کرد بشینم.هنوز چشمام بسته بود.حدس زدم یکی از مهمونا باشه که دیده من روی زمین افتادم.هر چند نسبت به این موضوع حس خوبی نداشتم و یه جورایی احساس ضایه گی می کردم ولی دیگه وقتش بود که خودمو جمع و جور کنم.سخت بود ولی اون لحظه چاره ی دیگه ای نداشتم.
سعی کردم بشینم.همین که چشمامو باز کردم دیدم که زن با لباس سیاه و گشاد مثل ردا کنارمه.وقتی به صورتش نگاه کردم اولین چیزی که توجهمو جلب کرد چشماش بود.مات و مبهوت بودم...رنگ چشم هاش نارنجی بود با رگه های طلایی ای که به راحتی می تونستم تشخیص شون بدم.پوست صورت سفید بود با موهای طلایی که از زیر روسری مشکی بیرون اومده بود.بعد از حامی این عجیب ترین چهره ای بود که می دیدم و در عین حال ازش نمی ترسیدم.
حالت چهره ش اصلا ترسناک نبود ولی می دونستم جنه و ممکنه خطرناک باشه.فورا یاد حرفای دیشبم افتادم.بدون شک این همون زنی بود که در موردش به حامی و داروین گفته بودم.نمی دونستم باید چی کار کنم.فقط امیدوار بودم قاتل نباشه!...
لبخندی زد و گفت : تو چرا همیشه سر به هوا راه میری؟!
مونده بودم چی بگم.سرم هم هنوز درد می کرد، دوست داشتم زودتر از اون وضعیت خلاص بشم.دوباره صدای قدم های یه نفرو از پشت سرم شنیدم.اون زن هم متوجه صدا شد.نگاهی به اون سمت انداخت و گفت : من باید برم...خوشحال شدم دیدمت.
تا به خودم اومدم دیدم از اون زن خبری نیست...در عرض یک ثانیه ناپدید شد.
مسعود – بهراد تو عیش منو خراب کردی.
- من که گفتم خودم میرم، تو گیر دادی منو برسونی!
مسعود – آره ولی من مجبورم تو رو برسونم.
- کسی مجبورت نکرده!
مسعود – ولی مجبورم، تو این چیزا رو درک نمی کن....تو حیاط با کسی دعوات شد؟!
romangram.com | @romangram_com